نام کتاب: غرور و تعصب
نیست. خوبم. فقط از خبرهای بدی که همین حالا از لانگبورن رسیده ناراحت شده ام.»
با گفتن این اشک از چشمش روان شد و تا چند دقیقه نتوانست کلمه ای به زبان بیاورد. دارسی، مستأصل و بلاتکلیف، فقط می توانست کلمات نامفهومی برای همدردی به زبان بیاورد. در سکوت، با دلسوزی به الیزابت نگاه می کرد. سرانجام، الیزابت بار دیگر به حرف آمد: «همین حالا نامه ای از جین برایم آمده که خبرهای بدی در آن نوشته شده. موضوعی نیست که بشود از کسی مخفی کرد. خواهر کوچکم همه کس و کارش را رها کرده... با یک نفر فرار کرده... خودش را سپرده به دست... به دست آقای ویکهام. با هم از برایتن رفته اند. خودتان با شناختی که دارید می توانید بقیه ماجرا را حدس بزنید. لیدیا نه پول و پله ای دارد، نه کس و کاری، نه چیزی که ویکهام را به طمع بیندازد. برای همیشه از دست رفته است.»
دارسی از تعجب خشکش زد. الیزابت با التهاب بیشتری اضافه کرد: «من می توانستم جلو این کار را بگیرم!... من می دانستم ویکهام چه جور آدمی است. اگر ذره ای از چیزهایی را که می دانستم گفته بودم... اگر به خانواده ام گفته بودم! اگر او را شناخته بودند چنین اتفاقی نمی افتاد. حالا دیگر دیر شده، خیلی دیر شده.»
دارسی گفت: «واقعاً متأسفم. خیلی متأسفم... یکه خورده ام. واقعاً صحت دارد؟ مطمئنید؟»
«اوه، بله! ... یکشنبه شب از برایتن رفته اند. تا لندن هم ردشان را گرفته اند. اما بعدش نه. مطمئنا به اسکاتلند نرفته اند.»
«برای برگرداندن خواهرتان چه کرده اند، چه اقداماتی کرده اند؟ »
«پدرم رفته لندن، جین هم نامه نوشته و از دایی ام کمک خواسته. کاش تا نیم ساعت دیگر راه بیفتیم. اما کاری نمی شود کرد. می دانم کاری نمی شود کرد. با چنین مردی چه کار می شود کرد؟ اصلا چه طور می شود پیدایشان کرد؟ من هیچ امیدی ندارم. هر جور که نگاه کنید قضیه وحشتناکی است.»

صفحه 306 از 431