نام کتاب: غرور و تعصب
فورستر هم مجبور است فردا شب خودش را به برایتن برساند. در چنین وضع وخیمی، صلاح و مشورت دایی مان و کمک و یاری اش یک دنیا ارزش دارد. حتما درک می کند که من چه حالی دارم. واقعاً روی لطف او حساب می کنم.
الیزابت وقتی نامه را تمام کرد از صندلی اش پرید و با صدای بلند گفت: «اوه! کجاست دایی ام، کجا؟» و خواست بدون تلف کردن وقت گرانبها به دنبالش برود. اما وقتی به کنار در رسید، خدمتکاری در را باز کرد و آقای دارسی وارد شد. از چهره رنگ پریده و رفتار مضطربانه الیزابت یکه خورد. قبل از آن که به خود بیاید و حرفی بزند، الیزابت که فکر و ذکرش فقط وضعیت لیدیا بود تند تند گفت: «معذرت می خواهم، من باید بروم. باید همین حالا آقای گاردینر را پیدا کنم، درنگ جایز نیست. حتی یک لحظه را نباید از دست داد.»
آقای دارسی با لحنی که بیشتر احساساتی بود تا مودبانه، گفت: «خدای من! چه شده؟» بعد به خود آمد و ادامه داد: «من حتی یک دقیقه هم شما را معطل نخواهم کرد، ولی بگذارید من یا خدمتکار برویم دنبال آقا و خانم گاردینر. شما حالتان زیاد خوب نیست.... خودتان نمی توانید بروید.»
الیزابت مردد بود، اما زانوهایش می لرزید. می فهمید که اگر خودش به دنبال دایی و زن دایی اش برود شاید به نتیجه نرسد. به خاطر همین، خدمتکار را صدا کرد و در حالی که نفس نفس می زد و حرف هایش تا حدودی نامفهوم بود به او گفت که فورا برود آقا و خانم را به خانه بیاورد.
وقتی خدمتکار رفت، الیزابت نشست چون نمی توانست خودش را سرپا نگه دارد. چنان ناخوش به نظر می رسید که دارسی نمی توانست تنهایش بگذارد. به خاطر همین، با مهربانی و دلسوزی گفت: «اجازه بدهید دختر خدمتکار را صدا بزنم. چیزی می خورید که حالتان را بهتر کند؟ ... مثلا یک گیلاس شراب ... بیاورم؟ ... حالتان بد است.»
الیزابت سعی کرد به خودش مسلط بشود، و گفت: «نه، متشکرم، چیزیم

صفحه 305 از 431