نام کتاب: غرور و تعصب
خوش قلبی نگرانی های خود را با ما در میان گذاشت. من واقعاً برای او و خانم فورستر متأسفم، اما هیچ کس نمی تواند آن ها را مقصر بداند. لیزی عزیز، همه ما مستأصل و پریشانیم. پدر و مادر مان فکرهای بد می کنند ولی من آن قدرها بدگمان نیستم. شاید اوضاع و احوالی پیش آمده که ترجیح داده اند در خفا در شهر ازدواج کنند و از تصمیم اولشان منصرف شده اند. به فرض که ویکهام توانسته باشد با زن جوانی مثل لیدیا که این همه کس و کار دارد چنین نقشه ای را عملی کنند (که بعید است)، آیا لیدیا به چنین چیزی تن می دهد؟ ... غیر ممکن است. ولی با کمال تأسف متوجه شده ام که کلنل فورستر زیاد روی ازدواج آن ها حساب نمی کند. وقتی دلخوشی هایم را به زبان آوردم، او سرش را تکان داد و گفت که متأسفانه ویکهام آدم قابل اعتمادی نیست. مادر بیچاره ما واقعا ناخوش است و از اتاقش خارج نمی شود. اگر حفظ ظاهر می کرد بهتر بود، اما نمی شود از او چنین انتظاری داشت. ولی پدرمان، واقعا هیچ وقت تا این حد او را متأثر ندیده بودم. کیتی هم طفلکی مدام ناراحت است از این که چرا علاقه آن دو به یکدیگر را از ما پنهان کرده بود، ولی خب، مسئله رازداری در میان بود و نباید تعجب کرد. لیزی عزیزم. واقعا خوش به حالت که شاهد این صحنه های آزار دهنده نبوده ای، ولی حالا که شوک اولیه سپری شده آیا می توانم به برگشتن تو دلم را خوش کنم؟ البته این قدر خودخواه نیستم که اگر برایت سخت باشد اصرار کنم. بدرود. باز قلمم را چرخاندم تا حرفم را تکرار کنم. اوضاع و احوال طوری است که مجبورم از شما خواهش کنم هر چه زودتر به این جا بیابید. آن قدر دایی و زن دایی ام را می شناسم که می توانم این خواهش را به زبان بیاورم، هر چند که از دایی یک خواهش دیگر هم دارم. پدرم دارد همین حالا با کلنل فورستر به لندن می رود تا شاید لیدیا را پیدا کند. من نمی دانم می خواهد چه کار کند، ولی می دانم که با این همه اضطراب و نگرانی نمی تواند هیچ کاری را درست و حسابی پیش ببرد. بخصوص که کلنل

صفحه 304 از 431