نام کتاب: غرور و تعصب
دوشیزه بینگلی می دانست دارسی از الیزابت خوشش می آید. به خاطر همین، برای آن که در دل او برای خودش جایی باز کند روش خوبی در پیش نگرفته بود. اما آدم عصبانی همیشه هم عقلش درست کار نمی کند. البته آقای دارسی ساکت بود، و دوشیزه بینگلی برای آن که او را به حرف بیاورد ادامه داد:
«یادم هست اولین دفعه ای که او را در هرتفردشر دیده بودیم همه تعجب کرده بودیم که چرا به زیبایی معروف شده. مخصوصا یادم هست که یک شب، بعد از این که در ندرفیلد شام خوردند، خود شما گفتید اگر او زیباست... پس باید مادرش را هم باهوش بدانیم. ولی بعد ظاهرا نظرتان فرق کرد، حتی یک وقتی رسید که فکر کردید زیباست.»
دارسی که دیگر نمی توانست چیزی نگوید جواب داد: «بله، اما آن قضیه مربوط می شود به اولین دفعه ای که او را دیده بودم. حالا ماه هاست که او را یکی از جذاب ترین زنان می دانم.»
بعد رفت، و دوشیزه بینگلی ماند تا دلش خوش باشد به این که دارسی را مجبور کرده بود حرف بزند. اما این حرفی بود که فقط خود دوشیزه بینگلی را ناراحت کرده بود.
خانم گاردینر و الیزابت، موقع برگشتن، درباره همه چیزهایی که در این ملاقات پیش آمده بود صحبت می کردند، جز آن چیزی که بیشتر مورد علاقه هر دو بود. درباره ظاهر و رفتار همه کسانی که دیده بودند حرف می زدند، جز کسی که بیشتر توجه شان را جلب کرده بود. از خواهر او حرف می زدند، از دوست هایش، خانه اش، میوه ها، خلاصه از همه چیز و همه کس، جز خودش. اما الیزابت خیلی دلش می خواست بداند خانم گاردینر درباره دارسی چه نظری دارد، و خانم گاردینر هم خیلی دلش می خواست که خواهر زاده شوهرش سر صحبت را باز کند.

صفحه 300 از 431