موقع خوردن، الیزابت با خودش کلنجار می رفت که از آمدن آقای دارسی می ترسد یا خوشش می آید. الیزابت از لحظه ای که وارد این اتاق شده بود با این احساسات کلنجار می رفت. تازه داشت فکر می کرد از آمدن آقای دارسی خوشحال خواهد شد که دید آقای دارسی آمده است، و الیزابت فکر کرد دلش نمی خواسته او بیاید.
آقای دارسی مدتی با آقای گاردینر بود که با دو سه آقای دیگر مقیم آن جا در کنار رودخانه ماهیگیری می کرد. آقای دارسی که شنیده بود خانم ها قصد دارند آن روز صبح به دیدن جورجیانا بروند از کنار رودخانه برگشته بود. به محض ورود آقای دارسی، الیزابت عاقلانه تصمیم گرفت کاملا آرام و راحت باشد و خود را دستپاچه نشان ندهد.... گرفتن چنین تصمیمی راحت بود اما انجام دادنش معلوم نبود به همان راحتی باشد، چون متوجه شد که همه با کنجکاوی به او و آقای دارسی نگاه می کنند و از لحظه ورود آقای دارسی دقت کرده اند تا ببینند او چه رفتاری در پیش خواهد گرفت. کنجکاوی هیچ کس به شدت کنجکاوی دوشیزه بینگلی نبود، هرچند که وقتی با این دو نفر حرف می زد با خنده و تبسم حالت چهره خود را تغییر می داد. حسادت هنوز امیدوار نگهش می داشت و توجهش به آقای دارسی نیز به هیچ وجه کمتر نشده بود. دوشیزه دارسی بعد از ورود برادرش تلاش بیشتری برای حرف زدن می کرد، و الیزابت می دید که آقای دارسی دوست دارد خواهرش با او صمیمی تر بشود و به خاطر همین هر کاری از دستش بر می آید می کند تا این دو بیشتر با هم حرف بزنند. دوشیزه بینگلی نیز همه این ها را می دید. این بود که بر اثر خشم و ناراحتی، بی محابا و با نزاکت ساختگی، از اولین فرصت استفاده کرد و گفت:
«راستی، دوشیزه الیزا، آن هنگ نظامی از مریتن نرفته؟ لابد افراد خانواده شما خیلی دل شان تنگ می شود.»
جرئت نمی کرد در حضور دارسی از ویکهام اسم ببرد، ولی الیزابت بلافاصله فهمید که دوشیزه بینگلی اشاره اش به ویکهام است. چیزهای
آقای دارسی مدتی با آقای گاردینر بود که با دو سه آقای دیگر مقیم آن جا در کنار رودخانه ماهیگیری می کرد. آقای دارسی که شنیده بود خانم ها قصد دارند آن روز صبح به دیدن جورجیانا بروند از کنار رودخانه برگشته بود. به محض ورود آقای دارسی، الیزابت عاقلانه تصمیم گرفت کاملا آرام و راحت باشد و خود را دستپاچه نشان ندهد.... گرفتن چنین تصمیمی راحت بود اما انجام دادنش معلوم نبود به همان راحتی باشد، چون متوجه شد که همه با کنجکاوی به او و آقای دارسی نگاه می کنند و از لحظه ورود آقای دارسی دقت کرده اند تا ببینند او چه رفتاری در پیش خواهد گرفت. کنجکاوی هیچ کس به شدت کنجکاوی دوشیزه بینگلی نبود، هرچند که وقتی با این دو نفر حرف می زد با خنده و تبسم حالت چهره خود را تغییر می داد. حسادت هنوز امیدوار نگهش می داشت و توجهش به آقای دارسی نیز به هیچ وجه کمتر نشده بود. دوشیزه دارسی بعد از ورود برادرش تلاش بیشتری برای حرف زدن می کرد، و الیزابت می دید که آقای دارسی دوست دارد خواهرش با او صمیمی تر بشود و به خاطر همین هر کاری از دستش بر می آید می کند تا این دو بیشتر با هم حرف بزنند. دوشیزه بینگلی نیز همه این ها را می دید. این بود که بر اثر خشم و ناراحتی، بی محابا و با نزاکت ساختگی، از اولین فرصت استفاده کرد و گفت:
«راستی، دوشیزه الیزا، آن هنگ نظامی از مریتن نرفته؟ لابد افراد خانواده شما خیلی دل شان تنگ می شود.»
جرئت نمی کرد در حضور دارسی از ویکهام اسم ببرد، ولی الیزابت بلافاصله فهمید که دوشیزه بینگلی اشاره اش به ویکهام است. چیزهای