نام کتاب: غرور و تعصب
خانم هرست و دوشیزه بینگلی فقط سری تکان دادند. وقتی نشستند، چند لحظه سکوت حاکم شد، از آن نوع سکوت ها که در چنین مواقعی آزاردهنده است. خانم انسلی سکوت را شکست. زن مهربان و مطبوعی بود که همین رفتار و باز کردن سر صحبتش نشان می داد به مراتب مبادی آداب تر از دو خانم دیگر است. صحبت او با خانم گاردینر، که گاهی الیزابت هم به آن ملحق می شد، ادامه یافت. دوشیزه دارسی نیز به نظر می رسید دوست دارد در گفت و گو شرکت کند ولی دل و جرئت کافی نداشت. گاهی که مطمئن می شد کسی نمی شنود جمله ای می گفت.
الیزابت زود متوجه شد که دوشیزه بینگلی به دقت او را زیر نظر دارد. هر کلمه ای که از دهان الیزابت خارج می شد، بخصوص اگر خطاب به دوشیزه دارسی بود، کاملا مورد توجه دوشیزه بینگلی قرار می گرفت. اما این قضیه مانع آن نمی شد که الیزابت با دوشیزه دارسی صحبت کند، فقط فاصله این دو نفر به حدی بود که نمی شد راحت با یکدیگر حرف بزنند. به هر حال، الیزابت زیاد هم ناراحت نبود که حرف چندانی نمی زند. افکار خودش به قدر کافی ذهنش را اشغال کرده بود. هر لحظه منتظر بود که یکی از آقایان وارد شود. هم دوست داشت و هم می ترسید که ارباب خانه نیز همراه بقیه وارد شود، اما نمی دانست که بیشتر دوست دارد یا می ترسد. یک ربع گذشت بی آن که دوشیزه بینگلی حرفی زده باشد، اما ناگهان دوشیزه بینگلی با سردی تمام از حال و روز افراد خانواده الیزابت پرسید. الیزابت هم خیلی رسمی و خونسرد جواب داد، و باز دوشیزه بینگلی سکوت کرد.
ورود خدمتکاران با گوشت سرد، کیک و انواع میوه های مرغوب فصل حال و هوا را عوض کرد، اما مدتی طول کشید تا حال و هوا واقعاً عوض بشود. بالاخره خانم انسلی بارها نگاه های معنی دار به دوشیزه دارسی انداخت و لبخند زد تا موقعیت او را به یاد بیاورد. حالا دیگر همه می توانستند سرشان را گرم کنند، چون با آنکه اصلا نمی توانستند حرف بزنند لااقل می توانستند چیزی بخورند. کپه های قشنگ انگور و شلیل و هلو زود همه را دور میز کشاند.

صفحه 296 از 431