نام کتاب: غرور و تعصب
دارسی بدش نمی آید. نه، مدت ها بود که دیگر از دارسی بدش نمی آمد. حتی تا حدودی خجل هم بود از این که زمانی از او بدش می آمده. به خاطر صفات پسندیده اش به او احترام می گذاشت، هرچند که ابتدا نمی خواست باور کند. حالا دیگر هیچ احساس بدی نداشت. اکنون احساسات الیزابت رنگ و بوی دوستانه تری پیدا کرده بود، همه چیز کاملا به خوبی دارسی شهادت می داد و اخلاق و رفتار دارسی کاملا دوست داشتنی به نظر می رسید. وقایع روز قبل هم مؤید همین بود. ولی، مهم تر از همه مهم تر از احترام و تقدیر، چیزی از جنس خیرخواهی و دوست داشتن نیز در الیزابت بود که نمی شد نادیده اش گرفت.... نوعی احساس امتنان، نه فقط به خاطر اینکه زمانی دارسی عاشقش بوده، بلکه به خاطر اینکه هنوز هم عاشقش هست و تمام بدرفتاری ها و بدزبانی های الیزابت را موقع رد کردن خواستگاری اش بخشیده و همه اتهام های نامنصفانه الیزابت را ندیده گرفته است. کسی که الیزابت تصور می کرد از آن پس بزرگ ترین دشمن خواهد بود، در این دیدار تصادفی همچنان مشتاق بود که آشنایی اش را ادامه بدهد. بدون کوچک ترین نشانه ای از بی نزاکتی یا بی اعتنایی، آن هم موقعی که فقط خودشان دو نفر با هم بودند، در صدد جلب رضایت دوست و آشناهای الیزابت بر آمده بود و حتی دلش خواسته بود الیزابت را به خواهر خود معرفی کند. چنین تغییری در مردی که آن همه مغرور بود، نه تنها باعث شگفتی و حیرت می شد. بلکه نوعی احساس امتنان هم پدید می آورد... می بایست این تغییر را به عشق نسبت داد، عشقی پرشور. به این ترتیب، احساسی در الیزابت سر برمی آورد که به هیچ وجه ناخوشایند نبود، اما نمی شد دقیقا توضیحش داد. الیزابت احترام می گذاشت، تقدیر می کرد، ممنون بود، به سعادت او علاقه داشت. فقط می خواست بداند که سعادت او تا کجا به خود الیزابت بستگی دارد و تا کجا باید توانایی خود را برای سعادت هر دو نفر به کار گیرد، زیرا الیزابت دیگر می دانست که این توانایی را دارد که دارسی را به تجدید خواستگاری برانگیزد.
آن شب خانم گاردینر و الیزابت قرار گذاشته بودند که وقتی به دیدن

صفحه 293 از 431