دستپاچگی متحیر بود. اما در میان همه چیز هایی که مضطربش می کرد این فکر هم عذابش می داد که مبادا دلبستگی دارسی سبب شده باشد که بیش از حد نزد خواهرش از او تعریف و تمجید کرده باشد. الیزابت واقعاً دلش می خواست مطبوع جلوه کند و حالا می ترسید که مبادا مورد پسند خواهر دارسی قرار نگیرد و انتظارات او را برآورده نکند.
از پنجره خود را کنار کشید تا مبادا او را ببینند. در اتاق مدام بالا و پایین می رفت و می خواست خود را آرام کند، اما نگاه های کنجکاو و متعجب دایی و زن دایی اش سبب آشفتگی بیشترش می شد.
دوشیزه دارسی و برادرش آمدند و لحظه های دشوار معارفه سپری شد. الیزابت با تعجب دید که این آشنای تازه نیز لااقل به قدر خود او دستپاچه است. از وقتی که به لمتن آمده بود مدام شنیده بود که دوشیزه دارسی آدم بسیار مغروری است، اما الیزابت در همین چند دقیقه در می یافت که او خیلی هم محجوب و خجالتی است. کم حرف هم بود و بیش از یکی دو کلمه از دهانش خارج نمی شد.
دوشیزه دارسی بلند قد بود. درشت تر از الیزابت هم بود. سنش کمی بیشتر از شانزده سال بود اما هیکلش شکل گرفته بود و ظاهر زنانه و قشنگی داشت. به اندازه برادرش خوش قیافه نبود اما فهم و شعور از قیافه اش می بارید و رفتارش کاملا ملایم و مطبوع و عاری از تکبر بود. الیزابت که انتظار داشت او هم مثل برادرش ناظر سختگیر و خونسردی باشد، با پی بردن به این احساسات و خصوصیات متفاوت خیالش آسوده شد.
چیزی نگذشت که دارسی به الیزابت گفت بینگلی نیز دارد به دیدنش می آید. هنوز الیزابت فرصت اظهار خوشوقتی پیدا نکرده و آماده دیدار با چنین مهمانی نشده بود که صدای قدم های شتاب زده بینگلی روی پله ها به گوش رسید و لحظه ای بعد بینگلی وارد اتاق شد. مدت ها بود که دیگر الیزابت از دست او عصبانی نبود، اما اگر هم بود در مقابل احترام بی شائبه ای که بینگلی در این تجدید ملاقات ابراز می کرد رنگ می باخت. خیلی کلی اما
از پنجره خود را کنار کشید تا مبادا او را ببینند. در اتاق مدام بالا و پایین می رفت و می خواست خود را آرام کند، اما نگاه های کنجکاو و متعجب دایی و زن دایی اش سبب آشفتگی بیشترش می شد.
دوشیزه دارسی و برادرش آمدند و لحظه های دشوار معارفه سپری شد. الیزابت با تعجب دید که این آشنای تازه نیز لااقل به قدر خود او دستپاچه است. از وقتی که به لمتن آمده بود مدام شنیده بود که دوشیزه دارسی آدم بسیار مغروری است، اما الیزابت در همین چند دقیقه در می یافت که او خیلی هم محجوب و خجالتی است. کم حرف هم بود و بیش از یکی دو کلمه از دهانش خارج نمی شد.
دوشیزه دارسی بلند قد بود. درشت تر از الیزابت هم بود. سنش کمی بیشتر از شانزده سال بود اما هیکلش شکل گرفته بود و ظاهر زنانه و قشنگی داشت. به اندازه برادرش خوش قیافه نبود اما فهم و شعور از قیافه اش می بارید و رفتارش کاملا ملایم و مطبوع و عاری از تکبر بود. الیزابت که انتظار داشت او هم مثل برادرش ناظر سختگیر و خونسردی باشد، با پی بردن به این احساسات و خصوصیات متفاوت خیالش آسوده شد.
چیزی نگذشت که دارسی به الیزابت گفت بینگلی نیز دارد به دیدنش می آید. هنوز الیزابت فرصت اظهار خوشوقتی پیدا نکرده و آماده دیدار با چنین مهمانی نشده بود که صدای قدم های شتاب زده بینگلی روی پله ها به گوش رسید و لحظه ای بعد بینگلی وارد اتاق شد. مدت ها بود که دیگر الیزابت از دست او عصبانی نبود، اما اگر هم بود در مقابل احترام بی شائبه ای که بینگلی در این تجدید ملاقات ابراز می کرد رنگ می باخت. خیلی کلی اما