فصل۲
الیزابت فکر کرده بود آقای دارسی خواهر خود را روز بعد از آمدنش به پمبرلی به دیدنش خواهد آورد. به خاطر همین، تصمیم گرفته بود که آن روز از حول و حوش مهمان خانه دور نشود. اما اشتباه کرده بود، چون مهمانان درست همان روزی آمده بودند که آن ها به لمتن رسیده بودند. با بعضی از دوست و آشناهای تازه در اطراف قدم زده بودند و تازه به مهمان خانه برگشته بودند تا لباس عوض کنند و آماده غذا خوردن با همین خانواده جدید بشوند که ناگهان صدای کالسکه آمد، به طرف پنجره رفتند و دیدند که آقا و خانمی با کالسکه دوچرخ از جاده بالا می آیند. الیزابت بلافاصله از لباس مخصوص خدمتکار همه چیز را فهمید و وقتی به قوم و خویش های خود گفت که چه افتخاری نصیب شان خواهد شد آن ها را غرق در حیرت و شگفتی کرد. دستپاچگی خود الیزابت به هنگام گفتن این مطلب، به علاوه وضعیتی که پیش آمده بود، و همین طور وقایع روز قبل، فکر جدیدی به سرشان می انداخت. قبلا به چنین چیزی فکر نکرده بودند، اما حالا دیگر چنین توجه و ابراز لطفی را چیزی جز علاقه و دلبستگی به خواهر زاده خود تعبیر نمی کردند. هنگامی که این تصورات جدید در ذهن دایی و زن دایی شکل می گرفت، تلاطم احساسات الیزابت نیز هر لحظه بیشتر می شد. خودش از این اضطراب و
الیزابت فکر کرده بود آقای دارسی خواهر خود را روز بعد از آمدنش به پمبرلی به دیدنش خواهد آورد. به خاطر همین، تصمیم گرفته بود که آن روز از حول و حوش مهمان خانه دور نشود. اما اشتباه کرده بود، چون مهمانان درست همان روزی آمده بودند که آن ها به لمتن رسیده بودند. با بعضی از دوست و آشناهای تازه در اطراف قدم زده بودند و تازه به مهمان خانه برگشته بودند تا لباس عوض کنند و آماده غذا خوردن با همین خانواده جدید بشوند که ناگهان صدای کالسکه آمد، به طرف پنجره رفتند و دیدند که آقا و خانمی با کالسکه دوچرخ از جاده بالا می آیند. الیزابت بلافاصله از لباس مخصوص خدمتکار همه چیز را فهمید و وقتی به قوم و خویش های خود گفت که چه افتخاری نصیب شان خواهد شد آن ها را غرق در حیرت و شگفتی کرد. دستپاچگی خود الیزابت به هنگام گفتن این مطلب، به علاوه وضعیتی که پیش آمده بود، و همین طور وقایع روز قبل، فکر جدیدی به سرشان می انداخت. قبلا به چنین چیزی فکر نکرده بودند، اما حالا دیگر چنین توجه و ابراز لطفی را چیزی جز علاقه و دلبستگی به خواهر زاده خود تعبیر نمی کردند. هنگامی که این تصورات جدید در ذهن دایی و زن دایی شکل می گرفت، تلاطم احساسات الیزابت نیز هر لحظه بیشتر می شد. خودش از این اضطراب و