آخرین بار اسم آقای بینگلی بین آن ها برده شده بود. از قیافه آقای دارسی هم می شد فهمید که فکر او نیز به جایی غیر از این نرفته است.
آقای دارسی بعد از کمی مکث گفت: «یک نفر دیگر هم هست که خیلی مشتاق است با شما آشنا بشود، ... اجازه می دهید این مدتی که در متن اقامت دارید خواهرم را به شما معرفی کنم؟ توقع زیادی است ؟ »
الیزابت از چنین تقاضایی خیلی تعجب کرد. هضم نمی کرد که خواهر آقای دارسی چگونه رضایت داده است. الیزابت بلافاصله احساس کرد که هر قصد و نیتی که دوشیزه دارسی از آشنایی با او داشته باشد، همه این ها زیر سر برادر اوست، و صرف نظر از نتیجه کار، همین مسئله فی نفسه رضایت بخش است. بله، رضایت بخش است که آزردگی آقای دارسی سبب بدبینی اش نشده است.
مدتی در سکوت راه رفتند. هر دو غرق در فکر بودند. الیزابت کمی معذب بود، نمی توانست آسوده باشد، اما احساس غرور می کرد و راضی بود. این که آقای دارسی می خواست خواهرش را با او آشنا کند، خودش بهترین تعریف و تمجید به حساب می آمد. کمی بعد، از همراهان خود خیلی پیش افتادند، و موقعی که به کنار کالسکه رسیدند آقا و خانم گاردینر نیم مایل عقب تر بودند.
آقای دارسی از الیزابت دعوت کرد برای استراحت به خانه اش برود... اما الیزابت گفت که زیاد خسته نیست، و همان جا هر دو روی چمن ها ایستادند. در چنین موقعیتی خیلی حرف ها می شد زد، و سکوت کاملا آزار دهنده بود. الیزابت می خواست حرف بزند، اما انگار هر موضوعی به نوعی ممنوع بود. بالاخره به ذهنش آمد که در سفر است، و هر دو مدتی از متلاک و داودیل حرف زدند. اما زمان به کندی سپری می شد و زن دایی الیزابت هم خیلی آهسته راه می رفت. صبر و تحمل الیزابت و موضوع های صحبتش داشت تمام می شد که مصاحبت دو نفره آن ها نیز به انتها رسید، چون آقا و خانم گاردینر از راه رسیدند و آقای دارسی با اصرار از همه دعوت کرد که به خانه اش بروند تا
آقای دارسی بعد از کمی مکث گفت: «یک نفر دیگر هم هست که خیلی مشتاق است با شما آشنا بشود، ... اجازه می دهید این مدتی که در متن اقامت دارید خواهرم را به شما معرفی کنم؟ توقع زیادی است ؟ »
الیزابت از چنین تقاضایی خیلی تعجب کرد. هضم نمی کرد که خواهر آقای دارسی چگونه رضایت داده است. الیزابت بلافاصله احساس کرد که هر قصد و نیتی که دوشیزه دارسی از آشنایی با او داشته باشد، همه این ها زیر سر برادر اوست، و صرف نظر از نتیجه کار، همین مسئله فی نفسه رضایت بخش است. بله، رضایت بخش است که آزردگی آقای دارسی سبب بدبینی اش نشده است.
مدتی در سکوت راه رفتند. هر دو غرق در فکر بودند. الیزابت کمی معذب بود، نمی توانست آسوده باشد، اما احساس غرور می کرد و راضی بود. این که آقای دارسی می خواست خواهرش را با او آشنا کند، خودش بهترین تعریف و تمجید به حساب می آمد. کمی بعد، از همراهان خود خیلی پیش افتادند، و موقعی که به کنار کالسکه رسیدند آقا و خانم گاردینر نیم مایل عقب تر بودند.
آقای دارسی از الیزابت دعوت کرد برای استراحت به خانه اش برود... اما الیزابت گفت که زیاد خسته نیست، و همان جا هر دو روی چمن ها ایستادند. در چنین موقعیتی خیلی حرف ها می شد زد، و سکوت کاملا آزار دهنده بود. الیزابت می خواست حرف بزند، اما انگار هر موضوعی به نوعی ممنوع بود. بالاخره به ذهنش آمد که در سفر است، و هر دو مدتی از متلاک و داودیل حرف زدند. اما زمان به کندی سپری می شد و زن دایی الیزابت هم خیلی آهسته راه می رفت. صبر و تحمل الیزابت و موضوع های صحبتش داشت تمام می شد که مصاحبت دو نفره آن ها نیز به انتها رسید، چون آقا و خانم گاردینر از راه رسیدند و آقای دارسی با اصرار از همه دعوت کرد که به خانه اش بروند تا