وسایل ماهیگیری به او تعارف می کند و قسمت های پر ماهی تر رودخانه را نیز نشانش می دهد. خانم گاردینر که دست در دست الیزابت راه می رفت نگاهی حاکی از تعجب به الیزابت انداخت. الیزابت چیزی نگفت، اما از این نگاه خیلی خوشش آمد، زیرا همه این تعارف ها و آداب دانی ها را ناشی از حضور خودش می دانست. اما حیرت و تعجب خود الیزابت حد و اندازه نداشت و مدام به خود می گفت: «چرا این قدر عوض شده؟ از چه چیزی ناشی می شود؟ برای من نیست، به خاطر من نیست که رفتارهایش این قدر تلطیف شده. سرزنش های من در هانسفرد نمی تواند این همه تغییر به بار آورده باشد. امکان ندارد که هنوز عاشقم باشد.»
مدتی قدم زدند. دو خانم جلوتر راه می رفتند و دو آقا پشت سرشان. به سمت پایین و به کنار نهر رفتند تا گیاهان قشنگ کنار آب را بهتر ببینند. در این حین، جاها عوض شد، زیرا خانم گاردینر که از پیاده روی آن روز خسته شده بود و دیگر تکیه دادن به بازوی الیزابت را کافی نمی دید از شوهرش خواست که بیاید کنارش تا دست او را بگیرد. آقای دارسی جای خانم گاردینر را در کنار الیزابت گرفت، و به این ترتیب به راه شان ادامه دادند. بعد از سکوتی کوتاه، الیزابت شروع به صحبت کرد. دلش می خواست آقای دارسی بداند که او قبل از آمدنش مطمئن شده بود او آنجا نیست. به خاطر همین صحبتش را از این جا شروع کرد که آمدن آقای دارسی برایش کاملا غیر منتظره بوده... بعد اضافه کرد: «سرایدارتان به ما می گفت که شما زودتر از فردا نخواهید آمد. حتی، قبل از آمدن مان از بیکول، با خبر شده بودیم که شما به این زودی به این حوالی نمی آیید.»
آقای دارسی تصدیق کرد، اما توضیح داد که کاری با مباشر خود داشته و همین باعث شده چند ساعتی زودتر از بقیه هم سفرانش به این جا بیاید. بعد ادامه داد: «فردا، اول وقت، خواهند آمد. بین آن ها کسانی هم هستند که قبلا با شما آشنا شده اند... آقای بینگلی و خواهرانش.»
الیزابت فقط سری تکان داد. افکارش بلافاصله متوجه زمانی شد که برای
مدتی قدم زدند. دو خانم جلوتر راه می رفتند و دو آقا پشت سرشان. به سمت پایین و به کنار نهر رفتند تا گیاهان قشنگ کنار آب را بهتر ببینند. در این حین، جاها عوض شد، زیرا خانم گاردینر که از پیاده روی آن روز خسته شده بود و دیگر تکیه دادن به بازوی الیزابت را کافی نمی دید از شوهرش خواست که بیاید کنارش تا دست او را بگیرد. آقای دارسی جای خانم گاردینر را در کنار الیزابت گرفت، و به این ترتیب به راه شان ادامه دادند. بعد از سکوتی کوتاه، الیزابت شروع به صحبت کرد. دلش می خواست آقای دارسی بداند که او قبل از آمدنش مطمئن شده بود او آنجا نیست. به خاطر همین صحبتش را از این جا شروع کرد که آمدن آقای دارسی برایش کاملا غیر منتظره بوده... بعد اضافه کرد: «سرایدارتان به ما می گفت که شما زودتر از فردا نخواهید آمد. حتی، قبل از آمدن مان از بیکول، با خبر شده بودیم که شما به این زودی به این حوالی نمی آیید.»
آقای دارسی تصدیق کرد، اما توضیح داد که کاری با مباشر خود داشته و همین باعث شده چند ساعتی زودتر از بقیه هم سفرانش به این جا بیاید. بعد ادامه داد: «فردا، اول وقت، خواهند آمد. بین آن ها کسانی هم هستند که قبلا با شما آشنا شده اند... آقای بینگلی و خواهرانش.»
الیزابت فقط سری تکان داد. افکارش بلافاصله متوجه زمانی شد که برای