و نزاکت، شروع کرد به تعریف و تمجید از زیبایی های آن محل. اما به محض آنکه الفاظ «دل انگیز» و «سحرآمیز» از دهانش خارج شد فکرهای آزاردهنده ای به سراغش آمد و خیال کرد که تعریف و تمجیدش از پمبرلی شاید سوء تعبیر شود. این بود که رنگ به رنگ شد و ساکت ماند.
خانم گاردینر کمی عقب تر ایستاده بود. آقای دارسی وقتی سکوت الیزابت را دید از او خواهش کرد که افتخار بدهد و او را با دوستانش آشنا کند. الیزابت اصلا انتظار این همه ادب و نزاکت را نداشت. بی اختیار لبخند زد، چون آقای دارسی حالا می خواست با همان آدم هایی آشنا بشود که موقع خواستگاری با غرور علیه آن ها سخن گفته بود. الیزابت فکر کرد: «وقتی بفهمد این ها که هستند چه قدر تعجب خواهد کرد! لابد آن ها را جای آدم های سطح بالا گرفته است.»
بلافاصله معارفه انجام شد. الیزابت موقعی که نسبت خانوادگی آن ها را می گفت، زیرچشمی به آقای دارسی نگاه می کرد تا ببیند چه عکس العملی نشان می دهد. انتظار داشت آقای دارسی به محض شناختن این هم صحبت های سطح پایین به نوعی خودش را پس بکشد. البته آقای دارسی از فهمیدن نسبت قوم و خویشی آن ها تعجب کرد، اما با صبر و شکیبایی این تعجب را پنهان کرد، و نه تنها راهش را نگرفت و نرفت بلکه به طرف شان رفت و سر صحبت را با خانم گاردینر باز کرد. الیزابت خیلی خوشحال شد و احساس کامیابی کرد. چه قدر مطبوع و تسلا بخش بود که قوم و خویش هایی داشت که سبب سرافکندگی اش نمی شدند. با دقت و توجه خاصی به همه حرف هایی که میان آن ها رد و بدل می شد گوش می سپرد و از هر سخن و جمله ای که دایی اش به زبان می آورد احساس غرور می کرد، زیرا همه این سخن ها و جمله ها نشانه فراست و ذوق و آداب دانی او بود.
موضوع صحبت خیلی زود به ماهیگیری کشیده شد، و الیزابت شنید که آقای دارسی با ادب و نزاکت تمام از دایی اش دعوت می کند که تا زمانی که در آن حوالی به سر می برد هر وقت دلش خواست بیاید ماهیگیری کند، و حتی
خانم گاردینر کمی عقب تر ایستاده بود. آقای دارسی وقتی سکوت الیزابت را دید از او خواهش کرد که افتخار بدهد و او را با دوستانش آشنا کند. الیزابت اصلا انتظار این همه ادب و نزاکت را نداشت. بی اختیار لبخند زد، چون آقای دارسی حالا می خواست با همان آدم هایی آشنا بشود که موقع خواستگاری با غرور علیه آن ها سخن گفته بود. الیزابت فکر کرد: «وقتی بفهمد این ها که هستند چه قدر تعجب خواهد کرد! لابد آن ها را جای آدم های سطح بالا گرفته است.»
بلافاصله معارفه انجام شد. الیزابت موقعی که نسبت خانوادگی آن ها را می گفت، زیرچشمی به آقای دارسی نگاه می کرد تا ببیند چه عکس العملی نشان می دهد. انتظار داشت آقای دارسی به محض شناختن این هم صحبت های سطح پایین به نوعی خودش را پس بکشد. البته آقای دارسی از فهمیدن نسبت قوم و خویشی آن ها تعجب کرد، اما با صبر و شکیبایی این تعجب را پنهان کرد، و نه تنها راهش را نگرفت و نرفت بلکه به طرف شان رفت و سر صحبت را با خانم گاردینر باز کرد. الیزابت خیلی خوشحال شد و احساس کامیابی کرد. چه قدر مطبوع و تسلا بخش بود که قوم و خویش هایی داشت که سبب سرافکندگی اش نمی شدند. با دقت و توجه خاصی به همه حرف هایی که میان آن ها رد و بدل می شد گوش می سپرد و از هر سخن و جمله ای که دایی اش به زبان می آورد احساس غرور می کرد، زیرا همه این سخن ها و جمله ها نشانه فراست و ذوق و آداب دانی او بود.
موضوع صحبت خیلی زود به ماهیگیری کشیده شد، و الیزابت شنید که آقای دارسی با ادب و نزاکت تمام از دایی اش دعوت می کند که تا زمانی که در آن حوالی به سر می برد هر وقت دلش خواست بیاید ماهیگیری کند، و حتی