نگاه کند و نمی دانست به احوال پرسی های او در مورد افراد خانواده اش چه جوابی بدهد. مات و متحیر بود از تغییری که در رفتار آقای دارسی نسبت به آخرین مرتبه دیدارشان احساس می کرد، و با هر جمله ای که آقای دارسی به زبان می آورد فقط دستپاچگی الیزابت بیشتر می شد. تمام فکرهایی که قبلا کرده بود، این که اگر آقای دارسی او را در آن جا ببیند چه قدر بد می شود، حالا با شدت به سرش هجوم می آورد. الیزابت یکی از آزاردهنده ترین لحظه های زندگی اش را تجربه می کرد. آقای دارسی هم حالت آسوده ای نداشت. وقتی حرف می زد، لحنش آن وقار و آرامش همیشگی را نداشت. سؤال هایش را در مورد زمان عزیمت الیزابت از لانگبورن و اقامتش در دربیشر، چند بار تکرار کرد، آن هم چنان تند و شتابزده که کاملا نشان می داد افکارش سر و سامان ندارد.
سرانجام، دیگر چیزی به ذهنش نرسید بگوید. چند لحظه ایستاد بی آن که چیزی بگوید، بعد یکباره به خود آمد و خداحافظی کرد.
بقیه نزد الیزابت آمدند و از آقای دارسی تعریف و تمجید کردند، اما الیزابت که چیزی نمی شنید، غرق در احساسات خود، در سکوت به دنبال آن ها به راه افتاد. شرم و آزردگی وجودش را فراگرفته بود. آمدنش به آن مکان بدترین و نسنجیده ترین کار عالم بود! لابد خیلی به نظر آقای دارسی عجیب آمده بود. از نظر چنین مرد مغروری باید تعبیر بدی داشته باشد! انگار الیزابت به عمد خودش را سر راه او قرار داده است! اوه! چرا اصلا به این جا آمده بود؟ چرا دارسی هم یک روز زودتر از موعد به خانه اش آمده بود؟ اگر ده دقیقه زودتر از آن عمارت خارج شده بودند چشم او به آن ها نمی افتاد، چون معلوم بود که همان لحظه از راه رسیده بود و تازه از اسب یا کالسکه اش پیاده شده بود. الیزابت بارها و بارها از فکر این دیدار ناجور قرمز شد. اما رفتار آقای دارسی، خیلی فرق کرده بود، ... معنایش چه بود؟ اصلا جای تعجب داشت که با الیزابت حرف زده بود!... آن هم با این همه ادب و نزاکت، به علاوه احوال پرسی از افراد خانواده الیزابت! هیچ موقع او را این قدر متواضع
سرانجام، دیگر چیزی به ذهنش نرسید بگوید. چند لحظه ایستاد بی آن که چیزی بگوید، بعد یکباره به خود آمد و خداحافظی کرد.
بقیه نزد الیزابت آمدند و از آقای دارسی تعریف و تمجید کردند، اما الیزابت که چیزی نمی شنید، غرق در احساسات خود، در سکوت به دنبال آن ها به راه افتاد. شرم و آزردگی وجودش را فراگرفته بود. آمدنش به آن مکان بدترین و نسنجیده ترین کار عالم بود! لابد خیلی به نظر آقای دارسی عجیب آمده بود. از نظر چنین مرد مغروری باید تعبیر بدی داشته باشد! انگار الیزابت به عمد خودش را سر راه او قرار داده است! اوه! چرا اصلا به این جا آمده بود؟ چرا دارسی هم یک روز زودتر از موعد به خانه اش آمده بود؟ اگر ده دقیقه زودتر از آن عمارت خارج شده بودند چشم او به آن ها نمی افتاد، چون معلوم بود که همان لحظه از راه رسیده بود و تازه از اسب یا کالسکه اش پیاده شده بود. الیزابت بارها و بارها از فکر این دیدار ناجور قرمز شد. اما رفتار آقای دارسی، خیلی فرق کرده بود، ... معنایش چه بود؟ اصلا جای تعجب داشت که با الیزابت حرف زده بود!... آن هم با این همه ادب و نزاکت، به علاوه احوال پرسی از افراد خانواده الیزابت! هیچ موقع او را این قدر متواضع