نام کتاب: غرور و تعصب
خوبی ها و بدی هایی می تواند بکند! هر موضوعی که سرایدار مطرح می کرد در تأیید خصایل و شخصیت دارسی بود، و الیزابت هنگامی که مقابل تابلو ایستاده بود و نگاه صاحب پرتره را بر خودش می دید احساس امتنانی داشت که عمیق تر از هر زمان دیگری بود. گرما و صمیمیت نگاهش را به یاد آورد و تلخی رفتار و بیانش را تا حدودی از یاد برد.
بعد از تماشای همه قسمت هایی که می شد دید، از پله ها پایین آمدند. از سرایدار خداحافظی کردند، و باغبانی که کنار در سرسرا دیدند مشایعت شان کرد.
وقتی داشتند از میان چمن ها به طرف رودخانه می رفتند، الیزابت برگشت تا بار دیگر به عمارت نگاه کند. دایی و زن دایی اش نیز ایستادند، و هنگامی که دایی اش داشت زمان ساخت آن عمارت را حدس می زد ناگهان صاحب عمارت از جاده ای که به کنار عمارت و به اصطبل ها منتهی می شد به طرف شان آمد.
بیست یارد بیشتر با هم فاصله نداشتند، و آمدن او چنان ناگهانی بود که نمی شد از دیدنش اجتناب کرد. بلافاصله نگاه شان به هم افتاد و شرم عمیقی به چهره هر دو دوید. آقای دارسی واقعا یکه خورد و از تعجب خشکش زد. اما زود به خودش مسلط شد، به طرف آن ها آمد و شروع کرد با الیزابت حرف زدن، البته نه با خونسردی کامل اما با ادب و نزاکت کامل.
الیزابت ناخودآگاه سرش را برگردانده بود، اما با نزدیک شدن آقای دارسی ایستاد و با نوعی دستپاچگی که نمی توانست پنهانش کند به سلام و احوال پرسی او جواب داد. آمدن ناگهانی آقای دارسی، یا شباهتش با تابلویی که تازه دیده بودند، شاید کافی بود تا دایی و زندایی الیزابت مطمئن شوند که این آقا کسی نیست جز آقای دارسی، اما تعجب باغبان از دیدن ناگهانی اربابش بلافاصله اطمینان آن ها را بیشتر کرد. موقعی که آقای دارسی داشت با الیزابت صحبت می کرد، دایی و زندایی الیزابت کمی آن طرف تر ایستاده بودند. الیزابت که متعجب و سردرگم بود نمی توانست به قیافه آقای دارسی

صفحه 278 از 431