زیاد شنیده ام. قیافه جذابی دارند. ولی لیزی تو می توانی بگویی که این تابلو شبیه اصل است یا نه.»
خانم رینولدز وقتی فهمید که الیزابت ارباب او را می شناسد، احترام بیشتری به جا آورد.
«این خانم جوان آقای دارسی را می شناسند؟ »
الیزابت رنگ به رنگ شد و گفت: «... کمی.»
«فکر نمی کنید عالی جناب بسیار جذابی هستند، خانم ؟»
«چرا، خیلی جذاب هستند.»
«من که کسی به جذابیت ایشان ندیده ام. اما در راهرو بالا تابلوی قشنگ تر و بزرگتر از ایشان است. این اتاق محل مورد علاقه ارباب فقید بود و این تابلوهای کوچک از همان موقع این جا هستند. خیلی به این تابلوها علاقه داشتند.»
معنی اش از نظر الیزابت این بود که به همین علت تابلوی ویکهام هم آن جاست.
بعد خانم رینولدز توجه آن ها را به تابلویی از دوشیزه دارسی جلب کرد که در زمان هشت سالگی اش نقاشی شده بود.
آقای گاردینر گفت: «دوشیزه دارسی هم به جذابیت برادرشان هستند؟ »
«اوه! بله... جذاب ترین بانوی جوانی هستند که دیده شده. خیلی هم با کمالات! تمام مدت ساز می زنند و آواز می خوانند. در اتاق بغلی یک ساز جدید هست که تازه برای ایشان آورده اند... هدیه ارباب است. ایشان هم فردا با ارباب می آیند.»
آقای گاردینر، که رفتار بی تکلف و مطبوعی داشت، با سؤال ها و اظهارنظرهای خود باعث می شد خانم رینولدز بیشتر به حرف بیاید. خانم رینولدز هم، یا برای فخر فروشی یا به علت دلبستگی و علاقه، خیلی خوشش می آمد که درباره ارباب و خواهر ارباب صحبت کند.
«ارباب تان در طی سال زیاد در پمبرلی می مانند؟ »
خانم رینولدز وقتی فهمید که الیزابت ارباب او را می شناسد، احترام بیشتری به جا آورد.
«این خانم جوان آقای دارسی را می شناسند؟ »
الیزابت رنگ به رنگ شد و گفت: «... کمی.»
«فکر نمی کنید عالی جناب بسیار جذابی هستند، خانم ؟»
«چرا، خیلی جذاب هستند.»
«من که کسی به جذابیت ایشان ندیده ام. اما در راهرو بالا تابلوی قشنگ تر و بزرگتر از ایشان است. این اتاق محل مورد علاقه ارباب فقید بود و این تابلوهای کوچک از همان موقع این جا هستند. خیلی به این تابلوها علاقه داشتند.»
معنی اش از نظر الیزابت این بود که به همین علت تابلوی ویکهام هم آن جاست.
بعد خانم رینولدز توجه آن ها را به تابلویی از دوشیزه دارسی جلب کرد که در زمان هشت سالگی اش نقاشی شده بود.
آقای گاردینر گفت: «دوشیزه دارسی هم به جذابیت برادرشان هستند؟ »
«اوه! بله... جذاب ترین بانوی جوانی هستند که دیده شده. خیلی هم با کمالات! تمام مدت ساز می زنند و آواز می خوانند. در اتاق بغلی یک ساز جدید هست که تازه برای ایشان آورده اند... هدیه ارباب است. ایشان هم فردا با ارباب می آیند.»
آقای گاردینر، که رفتار بی تکلف و مطبوعی داشت، با سؤال ها و اظهارنظرهای خود باعث می شد خانم رینولدز بیشتر به حرف بیاید. خانم رینولدز هم، یا برای فخر فروشی یا به علت دلبستگی و علاقه، خیلی خوشش می آمد که درباره ارباب و خواهر ارباب صحبت کند.
«ارباب تان در طی سال زیاد در پمبرلی می مانند؟ »