فکر کرد: «می توانستم بانوی این جا باشم! می شد که تا حالا با این اتاق ها اخت شده باشم! به جای این که مثل غریبه ها نگاهشان کنم، می شد حسابی کیف کنم که مال خود من هستند. آن وقت دایی و زن دایی ام مهمان من بودند و من از آنها پذیرایی می کردم.... اما نه» ... الیزابت به خودش آمد...
«نه، نمی شد: دایی و زن دایی ام را نمی دیدم. اجازه نمی داشتم دعوت شان کنم.»
یادآوری خوبی بود... باعث شد که بر احساسش که شبیه حسرت بود غلبه کند.
دلش می خواست از سرایدار بپرسید که آیا اربابش واقعا آن جا نیست، اما جرئت نمی کرد. بالاخره دایی اش همین را پرسید. الیزابت با نگرانی رویش را برگرداند و شنید که خانم رینولدز در جواب می گوید که بله، ایشان آنجا نیستند، «اما منتظریم که فردا با عده زیادی از دوست و آشناها تشریف بیاورند». الیزابت خیلی خوشحال شد که دست بر قضا، سفرشان به آن جا یک روز عقب نیفتاده بود!
زن دایی اش صدایش زد تا برود تابلویی را نگاه کند. الیزابت به آن طرف رفت و تصویر آقای ویکهام را دید که وسط چند تابلوی کوچک دیگر، بالای پیش بخاری نصب شده بود. زن دایی اش با لبخند پرسید که آیا خوشش می آید. سرایدار نزدیک شد و توضیح داد که این تصویر آقای جوانی است که پسر مباشر ارباب فقید است و ارباب با خرج خودش او را بزرگ کرده. بعد اضافه کرد: «حالا به ارتش رفته، ولی متأسفانه سر به هوا شده.»
خانم گاردینر لبخند زد و به خواهرزاده شوهرش نگاه کرد، اما الیزابت نمی توانست به لبخند و نگاه او پاسخ بدهد.
خانم رینولدز به تابلوی دیگری اشاره کرد و گفت: «آن یکی... ارباب من است..... خیلی شبیه از کار درآمده. هر دو تابلو در یک موقع کشیده شدند حدود هشت سال پیش.»
خانم گاردینر به تابلو نگاه کرد و گفت: «تعریف شخصیت ارباب شما را
«نه، نمی شد: دایی و زن دایی ام را نمی دیدم. اجازه نمی داشتم دعوت شان کنم.»
یادآوری خوبی بود... باعث شد که بر احساسش که شبیه حسرت بود غلبه کند.
دلش می خواست از سرایدار بپرسید که آیا اربابش واقعا آن جا نیست، اما جرئت نمی کرد. بالاخره دایی اش همین را پرسید. الیزابت با نگرانی رویش را برگرداند و شنید که خانم رینولدز در جواب می گوید که بله، ایشان آنجا نیستند، «اما منتظریم که فردا با عده زیادی از دوست و آشناها تشریف بیاورند». الیزابت خیلی خوشحال شد که دست بر قضا، سفرشان به آن جا یک روز عقب نیفتاده بود!
زن دایی اش صدایش زد تا برود تابلویی را نگاه کند. الیزابت به آن طرف رفت و تصویر آقای ویکهام را دید که وسط چند تابلوی کوچک دیگر، بالای پیش بخاری نصب شده بود. زن دایی اش با لبخند پرسید که آیا خوشش می آید. سرایدار نزدیک شد و توضیح داد که این تصویر آقای جوانی است که پسر مباشر ارباب فقید است و ارباب با خرج خودش او را بزرگ کرده. بعد اضافه کرد: «حالا به ارتش رفته، ولی متأسفانه سر به هوا شده.»
خانم گاردینر لبخند زد و به خواهرزاده شوهرش نگاه کرد، اما الیزابت نمی توانست به لبخند و نگاه او پاسخ بدهد.
خانم رینولدز به تابلوی دیگری اشاره کرد و گفت: «آن یکی... ارباب من است..... خیلی شبیه از کار درآمده. هر دو تابلو در یک موقع کشیده شدند حدود هشت سال پیش.»
خانم گاردینر به تابلو نگاه کرد و گفت: «تعریف شخصیت ارباب شما را