هیچ وقت جایی را ندیده بود که طبیعت این همه در آن هنرنمایی کرده باشد و زیبایی طبیعت با سلیقه های نازل بشری آلوده نشده باشد. مسافران فقط تعریف و تمجید می کردند، و در آن لحظه الیزابت فکر می کرد که بانوی پمبرلی بودن زیاد هم بد نیست
از تپه پایین آمدند، از پل عبور کردند و به طرف در ورودی رفتند. داشتند به نزدیک ترین نمای عمارت نگاه می کردند که باز هم تمامی نگرانی های الیزابت از این که مبادا صاحب عمارت را ببیند به سراغش آمد. می ترسید که دختر خدمتکار اشتباه کرده باشد. اجازه خواستند تا عمارت را ببینند، و به سرسرا هدایت شدند. الیزابت، هنگامی که منتظر سرایدار بودند، با خودش فکر کرد که آن جا چه می کند.
سرایدار آمد. زن محترم و مسالمندی بود که قیافه اش چنگی به دل نمی زد اما چنان مودب و با نزاکت بود که الیزابت اصلا تصور نمی کرد با چنین کسی روبرو خواهد شد. به دنبال او به سالن غذاخوری رفتند. سالن وسیع و خوش قواره ای بود که خیلی قشنگ به سر و وضعش رسیده بودند. الیزابت کمی نگاه کرد و بعد به کنار پنجره ای رفت تا چشم انداز ش را ببیند. تپه پر درختی که از آن پایین آمده بودند و از این فاصله شیبدار تر به نظر می رسید منظره قشنگی داشت. هر نظم و آرایشی که به زمین داده بودند خوب بود. الیزابت به کل آن منظره، رودخانه، درخت های دو طرف رودخانه، و پیچ و خم دره تا جایی که می شد دید نگاه کرد و از همه این ها لذت برد. وقتی به اتاق های دیگر رفتند، این مناظر هم تفاوت پیدا می کردند، اما از هر پنجره ای تنها چیزی که دیده می شد زیبایی بود و زیبایی. اتاق ها مجلل و قشنگ بودند و اسباب و اثاثشان هم متناسب با ثروت مالک شان بود، اما الیزابت می دید که نه زرق و برق زیادی در آن ها به کار رفته و نه ادا و اطوار بیهوده، و در دل به ذوق و سلیقه صاحب آن عمارت آفرین گفت. رنگ و لعاب این اسباب و اثاث در مقایسه با عمارت روزینگز کمتر بود اما ظرافت و ذوق و سلیقه بیشتری در آن به کار رفته بود.
از تپه پایین آمدند، از پل عبور کردند و به طرف در ورودی رفتند. داشتند به نزدیک ترین نمای عمارت نگاه می کردند که باز هم تمامی نگرانی های الیزابت از این که مبادا صاحب عمارت را ببیند به سراغش آمد. می ترسید که دختر خدمتکار اشتباه کرده باشد. اجازه خواستند تا عمارت را ببینند، و به سرسرا هدایت شدند. الیزابت، هنگامی که منتظر سرایدار بودند، با خودش فکر کرد که آن جا چه می کند.
سرایدار آمد. زن محترم و مسالمندی بود که قیافه اش چنگی به دل نمی زد اما چنان مودب و با نزاکت بود که الیزابت اصلا تصور نمی کرد با چنین کسی روبرو خواهد شد. به دنبال او به سالن غذاخوری رفتند. سالن وسیع و خوش قواره ای بود که خیلی قشنگ به سر و وضعش رسیده بودند. الیزابت کمی نگاه کرد و بعد به کنار پنجره ای رفت تا چشم انداز ش را ببیند. تپه پر درختی که از آن پایین آمده بودند و از این فاصله شیبدار تر به نظر می رسید منظره قشنگی داشت. هر نظم و آرایشی که به زمین داده بودند خوب بود. الیزابت به کل آن منظره، رودخانه، درخت های دو طرف رودخانه، و پیچ و خم دره تا جایی که می شد دید نگاه کرد و از همه این ها لذت برد. وقتی به اتاق های دیگر رفتند، این مناظر هم تفاوت پیدا می کردند، اما از هر پنجره ای تنها چیزی که دیده می شد زیبایی بود و زیبایی. اتاق ها مجلل و قشنگ بودند و اسباب و اثاثشان هم متناسب با ثروت مالک شان بود، اما الیزابت می دید که نه زرق و برق زیادی در آن ها به کار رفته و نه ادا و اطوار بیهوده، و در دل به ذوق و سلیقه صاحب آن عمارت آفرین گفت. رنگ و لعاب این اسباب و اثاث در مقایسه با عمارت روزینگز کمتر بود اما ظرافت و ذوق و سلیقه بیشتری در آن به کار رفته بود.