نام کتاب: غرور و تعصب
می بایست میلی به دیدن آن جا نشان ندهد. باید بگوید که از دیدن عمارت های بزرگ خسته شده. زیاد از این جور خانه های بزرگ دیده و دیگر شوق و ذوقی برای دیدن قالی های نفیس یا پرده های حریر ندارد.
خانم گاردینر به سادگی الیزابت خندید و گفت: «اگر قرار بود خانه مجللی با کلی اسباب و اثاث ببینم، من خودم اصلا اهمیت نمی دادم. منظره های این ناحیه خیلی دیدنی اند. بهترین جنگل ها همین جاست.»
الیزابت دیگر چیزی نگفت... اما ذهنش آرام نمی گرفت. مدام فکر می کرد که شاید موقع دیدن آن محل تصادفا با آقای دارسی روبه رو بشود. خیلی بد می شد! از فکرش صورتش قرمز می شد. فکر کرد به جای تن دادن به چنین خطری بهتر است رک و راست یا زن دایی اش صحبت کند. اما این کار هم ایرادهایی داشت. بالاخره به این نتیجه رسید که خودش پرس و جو کند تا بفهمد ساکنان قصر آن جا هستند یا نه. اگر ساکنان قصر آن جا بودند آن وقت به ناچار به عنوان آخرین راه حل موضوع را با زن دایی اش در میان می گذاشت.
شب که الیزابت تنها شد، از دختر خدمتکار پرسید که آیا پمبرلی جای قشنگی است یا نه، اسم مالکش چیست، و بعد با نگرانی سؤال کرد که آیا افراد خانواده صاحب قصر برای گذراندن تابستان به آن جا آمده اند یا نه. خوشبختانه جواب سؤال آخرش منفی بود... نگرانی هایش برطرف شد. بعد که خیالش راحت شد تازه احساس کرد خیلی هم کنجکاو است که آن عمارت را ببیند. صبح روز بعد که دوباره موضوع مطرح شد و بار دیگر نظر الیزابت را پرسیدند، الیزابت با آمادگی کامل و در عین بی طرفی جواب داد که مخالفتی ندارد.
به این ترتیب، قرار شد به پمبرلی بروند.

صفحه 269 از 431