نام کتاب: غرور و تعصب
و دو پسر کوچک تر از آن ها بودند، می بایست به دختر عمه شان، جین، سپرده شوند که خیلی مورد علاقه آن ها بود و ملایمت و خوش اخلاقی اش باعث می شد از هر لحاظ بهترین فرد برای رسیدگی و تر و خشک کردن آن ها باشد... جین به آنها یاد می داد، بازی می کرد و دوست شان هم داشت.
گاردینر ها فقط یک شب در لانگبورن ماندند و صبح روز بعد، همراه الیزابت، به سوی دیدنی ها و گردش خود روانه شدند. از یک چیز مسلما لذت می بردند... و آن هم جوریودن همسفران بود. همین جور بودن شان سبب می شد که با ملایمت و حوصله با سختی های سفر کنار بیایند... شوق داشتند که هر چه بیشتر به آن ها خوش بگذرد و با خوش خلقی و فهم و شعور خود اگر هم ناملایماتی پیش می آمد حل و فصل می کردند.
لازم نیست در وصف دربیشر مطلبی بگوییم، یا درباره جاهای قشنگی که در مسیرشان بود قلم فرسایی کنیم. آکسفرد، بلنهیم، وارویک، کنلورث، بیرمنگام و نقاط دیگر به قدر کافی شناخته شده هستند. فقط بخش کوچکی از دربیشر مورد نظر ماست. بعد از دیدن همه جاهای مهم آن ناحیه، در شهر کوچک لمتن توقف کردند که زمانی محل زندگی خانم گاردینر بود. خانم گاردینر به تازگی متوجه شده بود که بعضی از آشناهای قدیمی اش هنوز آن جا زندگی می کنند. الیزابت از زن دایی اش شنید که در پنج مایلی لمتن، ملک پمبرلی واقع است. پمبرلی در مسیر اصلی نبود، بلکه می بایست یکی دو مایل راه فرعی رفت تا به آن جا رسید. شب پیش از آن، وقتی درباره مسیر خود حرف می زدند، خانم گاردینر گفته بود که دلش می خواهد یک بار دیگر هم پمبرلی را ببیند. آقای گاردیتر هم تمایل نشان داد. بعد نظر الیزابت را پرسیدند.
زن دایی اش گفت: «عزیزم! دوست نداری جایی را ببینی که این همه وصفش را شنیده ای؟ خیلی از کسانی که تو می شناسی اهل اینجا هستند. می دانی که، ویکهام تمام دوره جوانی اش را این جا گذرانده.»
الیزابت ناراحت شد. می دانست که کاری با پمبرلی ندارد. قاعدتا

صفحه 268 از 431