الیزابت گفت: «اوه، نه! اتفاقا در اساس و باطن همان است که بود.»
موقعی که الیزابت این حرف را می زد، به نظر می رسید ویکهام خودش هم نمی داند که از این حرف خوشحال شده یا ناراحت. چیزی در حالت چهره الیزابت بود که ویکهام را مجبور می کرد با نگرانی و اضطراب به حرف های او گوش کند. الیزابت ادامه داد:
«وقتی گفتم که با ادامه آشنایی بیشتر به دل می نشیند، منظورم این نبود که افکار یا رفتارش فرق کرده، بلکه منظورم این بود که وقتی بیشتر به شخصیتش پی می بریم، خلق و خو و رفتارش را نیز بهتر درک می کنیم.»
نگرانی ویکهام در چهره برافروخته و نگاه هیجان زده اش پیدا بود. چند دقیقه ساکت ماند و چیزی نگفت. سرانجام، بر دستپاچگی خود غلبه کرد. رو کرد به الیزابت و با لحنی هرچه ملایم تر گفت:
«شما که از احساسات من در مورد آقای دارسی به خوبی خبر دارید قاعدتا می فهمید که اگر سر عقل آمده باشد و لااقل حتی تظاهر به درستی و خوبی هم کرده باشد من کاملا خوشحال می شوم. غرورش اگر به این مجرا بیفتد، شاید به نفع خودش تمام نشود اما به نفع خیلی ها تمام می شود، چون قاعدتا نمی گذارد او همان رفتار بدی را در پیش بگیرد که با من در پیش گرفته بود. فقط می ترسم که این نوع ملاحظه کاری را که به نظرم مورد اشاره شما بود، صرفا به خاطر حضور خاله اش از خود نشان داده باشد، چون به رأی و نظر خاله اش خیلی اهمیت می دهد. من می دانم که هر وقت نزد خاله اش می رود جانب ترس و احتیاط را می گیرد. بیشترش هم مربوط می شود به این که می خواهد با دوشیزه دو بورگ ازدواج کند که البته آرزوی قلبی اش هم هست.»
الیزابت توانست جلو لبخند خود را بگیرد، و به جای جواب دادن فقط سرش را مختصری تکان داد. می دید که ویکهام می خواهد باز هم از بدبختی ها و بلاهایی که سرش آمده صحبت کند، اما الیزابت اصلا حال و حوصله چنین گفت و گویی را نداشت. بقیه شب را ویکهام با تظاهر به همان
موقعی که الیزابت این حرف را می زد، به نظر می رسید ویکهام خودش هم نمی داند که از این حرف خوشحال شده یا ناراحت. چیزی در حالت چهره الیزابت بود که ویکهام را مجبور می کرد با نگرانی و اضطراب به حرف های او گوش کند. الیزابت ادامه داد:
«وقتی گفتم که با ادامه آشنایی بیشتر به دل می نشیند، منظورم این نبود که افکار یا رفتارش فرق کرده، بلکه منظورم این بود که وقتی بیشتر به شخصیتش پی می بریم، خلق و خو و رفتارش را نیز بهتر درک می کنیم.»
نگرانی ویکهام در چهره برافروخته و نگاه هیجان زده اش پیدا بود. چند دقیقه ساکت ماند و چیزی نگفت. سرانجام، بر دستپاچگی خود غلبه کرد. رو کرد به الیزابت و با لحنی هرچه ملایم تر گفت:
«شما که از احساسات من در مورد آقای دارسی به خوبی خبر دارید قاعدتا می فهمید که اگر سر عقل آمده باشد و لااقل حتی تظاهر به درستی و خوبی هم کرده باشد من کاملا خوشحال می شوم. غرورش اگر به این مجرا بیفتد، شاید به نفع خودش تمام نشود اما به نفع خیلی ها تمام می شود، چون قاعدتا نمی گذارد او همان رفتار بدی را در پیش بگیرد که با من در پیش گرفته بود. فقط می ترسم که این نوع ملاحظه کاری را که به نظرم مورد اشاره شما بود، صرفا به خاطر حضور خاله اش از خود نشان داده باشد، چون به رأی و نظر خاله اش خیلی اهمیت می دهد. من می دانم که هر وقت نزد خاله اش می رود جانب ترس و احتیاط را می گیرد. بیشترش هم مربوط می شود به این که می خواهد با دوشیزه دو بورگ ازدواج کند که البته آرزوی قلبی اش هم هست.»
الیزابت توانست جلو لبخند خود را بگیرد، و به جای جواب دادن فقط سرش را مختصری تکان داد. می دید که ویکهام می خواهد باز هم از بدبختی ها و بلاهایی که سرش آمده صحبت کند، اما الیزابت اصلا حال و حوصله چنین گفت و گویی را نداشت. بقیه شب را ویکهام با تظاهر به همان