برایتن مترادف با تمام خوشی های عالم بود. در خیال خود مجسم می کرد که خیابان های آن مکان دل انگیز آب تنی پر از افسر است. خودش را می دید که مورد توجه ده ها نفر از آن هاست که البته فعلا آن ها را نمی شناخت. تمامی شکوه و جلال اردوگاه را مجسم می کرد. چادر ها خیلی قشنگ در ردیف های منظم افراشته شده اند و پر از مردان جوان و قبراق اند که از قرمزی می درخشند. برای تکمیل این منظره، لیدیا مجسم می کرد که خودش زیر یکی از این چادرها نشسته است و لااقل با شش افسر در آن واحد گل می گوید و گل می شنود.
لیدیا اگر می فهمید که خواهرش سعی کرده او را از این مواهب و آرزوها محروم کند، چه احساسی می کرد؟ فقط مادرش احساس او را درک می کرد چون خودش نیز کم و بیش همین احساس را داشت. تازه رفتن لیدیا به برایتن دلش را خنک می کرد، چون شوهرش بدبختانه هیچ وقت قصد نداشت به برایتن برود.
اما لیدیا و مادرش نمی دانستند چه حرف هایی بین الیزابت و پدرش رد و بدل شده است. به خاطر همین، تا روزی که لیدیا می رفت، این دو شور و شوق خود را حفظ کردند.
الیزابت می بایست برای آخرین بار آقای ویکهام را ببیند. از زمان برگشتنش بارها ویکهام را دیده بود اما هیجانش دیگر تخفیف پیدا کرده بود. هیجان های علاقه قبلی نیز کاملا برطرف شده بود. حتی فهمیده بود رفتار مهربانانه ای که اوایل مجذوبش می کرد نوعی ظاهرسازی بوده که ویکهام در قبال همه در پیش می گیرد و اصلا آزار دهنده و ملال آور است. به علاوه، در رفتار فعلی اش چیزهای دیگری هم می دید که بیشتر منزجرش می کرد، زیرا ویکهام بار دیگر می خواست همان محبت ها و توجهاتی را از سر بگیرد که در اوایل آشنایی شان ابراز می کرد. اما، بعد از ماجراهایی که گذشته بود، این رفتارها الیزابت را خشمگین تر می کرد. وقتی عاشق پیشگی او را می دید، که سراپا تظاهر و بوالهوسی بود، آن ته مانده علاقه خود را نیز از دست می داد.
لیدیا اگر می فهمید که خواهرش سعی کرده او را از این مواهب و آرزوها محروم کند، چه احساسی می کرد؟ فقط مادرش احساس او را درک می کرد چون خودش نیز کم و بیش همین احساس را داشت. تازه رفتن لیدیا به برایتن دلش را خنک می کرد، چون شوهرش بدبختانه هیچ وقت قصد نداشت به برایتن برود.
اما لیدیا و مادرش نمی دانستند چه حرف هایی بین الیزابت و پدرش رد و بدل شده است. به خاطر همین، تا روزی که لیدیا می رفت، این دو شور و شوق خود را حفظ کردند.
الیزابت می بایست برای آخرین بار آقای ویکهام را ببیند. از زمان برگشتنش بارها ویکهام را دیده بود اما هیجانش دیگر تخفیف پیدا کرده بود. هیجان های علاقه قبلی نیز کاملا برطرف شده بود. حتی فهمیده بود رفتار مهربانانه ای که اوایل مجذوبش می کرد نوعی ظاهرسازی بوده که ویکهام در قبال همه در پیش می گیرد و اصلا آزار دهنده و ملال آور است. به علاوه، در رفتار فعلی اش چیزهای دیگری هم می دید که بیشتر منزجرش می کرد، زیرا ویکهام بار دیگر می خواست همان محبت ها و توجهاتی را از سر بگیرد که در اوایل آشنایی شان ابراز می کرد. اما، بعد از ماجراهایی که گذشته بود، این رفتارها الیزابت را خشمگین تر می کرد. وقتی عاشق پیشگی او را می دید، که سراپا تظاهر و بوالهوسی بود، آن ته مانده علاقه خود را نیز از دست می داد.