نام کتاب: غرور و تعصب
مضحکه خواهد کرد... جلف به بدترین معنایش... بدون هیچ نوع جذابیتی غیر از جوانی و ظاهر قابل قبول. تازه، با جهالت و سبکسری اش اصلا نمی تواند از نگاه تحقیر دیگران هم فرار کند، چون مدام دلش می خواهد توجه دیگران را به خودش جلب کند. این خطر دامنگیر کیتی هم می شود. هر کاری لیدیا بکند، کیتی هم می کند. بیکاری، جهالت، بی عاری، لاقیدی! اوه! پدر عزیزم، تحمل می کنید که هر جا قدم بگذارند مسخره و تحقیر بشوند؟ آیا دامن خواهرهای شان را هم نمی گیرد؟ »
آقای بنت می دید که الیزابت دلسوزانه حرف می زند. با محبت دستش را گرفت و گفت:
«خودت را ناراحت نکن، عزیزم. تو و جین هر جا که بروید برای تان ارزش و احترام قائل می شوند. ضرری هم متوجه شما نمی شود که فرضا یکی دوتا اصلا سه تا خواهر خل و چل داشته باشید. اگر لیدیا به برایتن نرود، ما دیگر در لانگبورن روی آرامش نخواهیم دید. پس بهتر است برود. کلنل فورستر آدم فهمیده ای است و نمی گذارد بلایی سر او بیاید. تازه، خوشبختانه لیدیا آهی در بساط ندارد که کسی به طمع آن سراغش برود. در برایتن اگر این جلف بازی ها را در بیاورد کسی اعتنا نمی کند. افسرها دنبال زن هایی می افتند که بیرزند. پس شاید در آن جا بفهمد که همچین آدم مهمی هم نیست. به هر حال، از این که هست بدتر نمی شود، و لازم هم نیست که ما تا آخر عمر او را حبس کنیم.»
الیزابت مجبور شد موافقت کند، اما عقیده اش پابرجا بود. ناراحت و دلسرد از پیش پدرش برگشت. اما الیزابت آدمی نبود که سر ناراحتی هایش بایستد یا به دلخوری هایش دامن بزند. راضی بود که وظیفه اش را انجام داده. دیگر به خاطر بلاهایی که نمی شد جلو آن ها را گرفت غصه نخورد و با اضطراب و تشویش خودش هم به آن دامن نزد.
اگر لیدیا و مادرش بویی از این گفت و گو می بردند آن قدر ناراحت می شدند که دو نفری خانه را سرشان خراب می کردند. از نظر لیدیا، سفر به

صفحه 259 از 431