نام کتاب: غرور و تعصب
فصل ۱۸

اولین هفته بازگشت شان به سرعت گذشت و هفته دوم شروع شد. این آخرین هفته حضور هنگ در مریتن بود و خانم های جوان آن حوالی خیلی ناراحت بودند. تقریبا همه افسرده بودند. فقط دوشیزه بنت های بزرگ تر هنوز خورد و نوش و خواب و خوراک شان برقرار بود و کارهای معمول خود را پیش می بردند. کیتی و لیدیا، که ناراحتی شان حد و اندازه نداشت و وجود این جور سنگدلی را در خانواده خود هضم نمی کردند، خواهرهای بزرگتر خود را به سبب بی عاطفگی شان ملامت می کردند.
گاهی با لحن تلخ و سرزنش باری می گفتند: «خدایا! تکلیف ما چه می شود! چه کار باید بکنیم! چه طور می توانی بخندی، لیزی؟»
مادر مهربان شان هم در این غم و غصه با آن ها شریک بود. یادش می آمد که خودش بیست و پنج سال پیشتر در موقعیتی شبیه این چه قدر ناراحتی کشیده بود.
گفت: «خوب یادم هست که وقتی هنگ کلنل میلار داشت میرفت من دو روز تمام گریه می کردم. فکر می کردم قلبم از کار می افتد.»
لیدیا گفت: «من هم قلبم از کار می افتد.»
خانم بنت گفت: «کاش می شد به برایتن برویم!»

صفحه 256 از 431