نام کتاب: غرور و تعصب
«نباید این کار را بکنیم. آقای دارسی هم اجازه نداده که این چیزها فاش بشود. برعکس، تمام جزئیات مربوط به خواهرش را باید حتی الامکان در دلم نگه دارم. اگر هم بخواهم بقیه کارهایش را به دیگران بگویم، چه کسی باور خواهد کرد؟ نظر مردم درباره آقای دارسی آن قدر منفی است که هر کس بخواهد او را آدم خوبی معرفی کند باید نصف آدم های خوب مریتن را با خودش بد کند. من که از عهده ام ساخته نیست. ویکهام به زودی می رود، بنابراین برای کسی مهم نیست که بفهمد شخصیت واقعی او چیست. یک روزی همه چیز روشن می شود، آن وقت ما به نادانی کسانی که حقیقت را درنیافته اند خواهیم خندید. در حال حاضر، چیزی در این باره نخواهم گفت.»
«کاملا حق با توست. اگر خطاهایش را فاش کنیم، شاید برای همیشه بدبخت بشود. شاید همین حالا هم از کارهایش پشیمان شده باشد و بخواهد جبران کند. نباید مأیوسش کنیم.»
ذهن آشفته الیزابت بعد از این گفت و گو آرامش پیدا کرد. دو راز، مدت دو هفته بر دوشش سنگینی می کرد و حالا این بار را پایین گذاشته بود و مطمئن بود که هر دفعه که باز هم بخواهد درباره این دو موضوع صحبت کند جین حی و حاضر به حرف هایش گوش خواهد سپرد. اما هنوز مطلبی در ذهنش بود که احتیاط می کرد و به زبان نمی آورد. جرئت نمی کرد بقیه مطالب نامه آقای دارسی را نقل کند و به خواهرش بگوید که دوست آقای دارسی با چه صمیمیتی برای آقای دارسی ارزش قائل بوده است. این موضوعی بود که به هیچکس نمی شد گفت، و الیزابت فکر می کرد که فقط پس از تفاهم کامل طرفین حق دارد از بار این راز خلاص شود. با خود می گفت: «آن وقت، اگر این اتفاق دور از ذهن روی دهد، تازه فقط می توانم آن چیزی را بگویم که بینگلی خودش به شکل مطلوب تری خواهد گفت. خلاصه، موقعی می توانم این راز را فاش کنم که ارزش و حساسیتش از بین رفته باشد!»
الیزابت حالا که در خانه خودش بود فرصت و فراغت کافی داشت تا به رفتار و روحیه خواهرش دقت کند. جین خوشحال نبود. هنوز به بینگلی

صفحه 253 از 431