نام کتاب: غرور و تعصب
دلسوزی ات ادامه بدهی، من خیال می کنم اصلا قلب ندارم.»
«طفلکی ویکهام، چقدر ظاهرش خوب نشان می دهد! چه راحتی و وقاری در رفتارش دیده می شود!»
«مسلما در تربیت این دو جوان ایرادهایی وجود داشته. یکیشان همه خوبی ها را کسب کرده، دیگری فقط ظواهر خوبی ها را.»
«من، برخلاف تو، فکر نمی کردم آقای دارسی در ظواهر کم و کسری داشته باشد.»
«منظورم این بود که در ایجاد نفرت خیلی مهارت دارد، آن هم بدون هیچ گونه دلیل منطقی. چه قدر هوش و درایت می خواهد، چه قدر ذوق و استعداد لازم است، تا آدم کاری کند دیگران از او بدشان بیاید. آدم می تواند مدام بد کسی را بگوید بی آن که حق داشته باشد، اما نمی شود همیشه به کسی خندید و مسخره اش کرد بدون این که گه گاه با چیز خنده داری در او مواجه شد.»
«لیزی، مطمئنم اولی که نامه را می خواندی مسئله را این طور که حالا می بینی نمی دیدی.)
« معلوم است. خیلی ناراحت بودم. از ناراحت هم بالاتر، احساس بدبختی می کردم. کسی هم نبود که با او صحبت کنم بگویم چه احساسی دارم. خواهر عزیزم که آن جا نبود آرامم کند و بگوید من آن قدرها هم که تصور می کردم ضعیف و بی فکر و خام نیستم! اوه! چقدر دلم می خواست تو هم بودی!»
«چه بد که تو با آن همه حرارت و تعصب درباره ویکهام با آقای دارسی صحبت کردی، بعد هم معلوم شد که این حرارت و تعصب بی جا بوده.»
«بله. این طرز حرف زدن، این حرف های تلخ و زننده، نتیجه طبیعی تصورات غلطی بود که در ذهنم داشتم. یک نکته هست که من باید نظرت را پرسم. می خواهم بدانم که آدم های دور و بر ما باید به شخصیت واقعی ویکهام پی برند یا نه.»
دوشیزه بنت مکثی کرد و گفت: «دلیلی ندارد که این طور مفتضحش کنیم. نظر تو چیست؟ »

صفحه 252 از 431