که به خاطر جواب منفی ام سرزنشم نمی کنی، هان؟ »
«سرزنشت کنم؟ اوه، نه.»
«ولی به خاطر این که حرف تند و تیزی درباره ویکهام گفتم سرزنشم می کنی.»
«نه... فکر نمی کنم حرف هایی که زده ای اشتباه باشد. وقتی به تو بگویم که روز بعدش چه اتفاقی افتاد، متوجه می شوی.»
بعد درباره آن نامه صحبت کرد و مطالب آن را تا جایی که به جورج ویکهام مربوط می شد به جین گفت. چه ضربه ای به جین وارد شد! طفلکی جین، اگر کل عالم را هم می گشت باورش نمی شد که این همه بدی در وجود یک نفر جمع شده باشد. تبرئه شدن دارسی نیز، با آن که با احساسات جین جور در می آمد، نمی توانست در مقابل کشف چنین مطلبی تسلایش بدهد. خیلی سعی کرد ثابت کند که شاید اشتباهی پیش آمده باشد، و طبق معمول خواست بدون متهم کردن یکی در صدد تبرئه دیگری بربیاید.
الیزابت گفت: «ممکن نیست. نمی توانی هر دو را محق بدانی. انتخابت را بکن. باید به یکی رضایت بدهی. اگر بحث بر سر شایستگی و راستی است ما فقط یکی شان دارد. من خیلی سبک و سنگین کرده ام. میل من این است که حق را به آقای دارسی بدهم، ولی تو هر طور که دلت می خواهد نظر بده.»
مدتی گذشت و سرانجام جین به زحمت لبخند زد.
گفت: «نمی دانم کدام موضوع بیشتر متحیرم کرد. ویکهام به این بدی؟ باورنکردنی است. طفلکی آقای دارسی! لیزی، عزیزم، فکرش را بکن چه رنجی کشیده. این همه دلشکستگی! تازه، با علم به این که تو نظر خوشی نداشته ای! مجبور هم شده چنین مطالبی را درباره خواهرش افشا کند! واقعاً ناراحت کننده است. لابد تو هم حس می کنی.»
«اوه! نه، تأسف و دلسوزی من در مقایسه با احساسات تو چیزی نیست. تو آن قدر او را محق می دانی که من حالا خودم را بی طرف تصور می کنم. احساسات تو احساسات مرا تحت الشعاع قرار می دهد. اگر همین طور به
«سرزنشت کنم؟ اوه، نه.»
«ولی به خاطر این که حرف تند و تیزی درباره ویکهام گفتم سرزنشم می کنی.»
«نه... فکر نمی کنم حرف هایی که زده ای اشتباه باشد. وقتی به تو بگویم که روز بعدش چه اتفاقی افتاد، متوجه می شوی.»
بعد درباره آن نامه صحبت کرد و مطالب آن را تا جایی که به جورج ویکهام مربوط می شد به جین گفت. چه ضربه ای به جین وارد شد! طفلکی جین، اگر کل عالم را هم می گشت باورش نمی شد که این همه بدی در وجود یک نفر جمع شده باشد. تبرئه شدن دارسی نیز، با آن که با احساسات جین جور در می آمد، نمی توانست در مقابل کشف چنین مطلبی تسلایش بدهد. خیلی سعی کرد ثابت کند که شاید اشتباهی پیش آمده باشد، و طبق معمول خواست بدون متهم کردن یکی در صدد تبرئه دیگری بربیاید.
الیزابت گفت: «ممکن نیست. نمی توانی هر دو را محق بدانی. انتخابت را بکن. باید به یکی رضایت بدهی. اگر بحث بر سر شایستگی و راستی است ما فقط یکی شان دارد. من خیلی سبک و سنگین کرده ام. میل من این است که حق را به آقای دارسی بدهم، ولی تو هر طور که دلت می خواهد نظر بده.»
مدتی گذشت و سرانجام جین به زحمت لبخند زد.
گفت: «نمی دانم کدام موضوع بیشتر متحیرم کرد. ویکهام به این بدی؟ باورنکردنی است. طفلکی آقای دارسی! لیزی، عزیزم، فکرش را بکن چه رنجی کشیده. این همه دلشکستگی! تازه، با علم به این که تو نظر خوشی نداشته ای! مجبور هم شده چنین مطالبی را درباره خواهرش افشا کند! واقعاً ناراحت کننده است. لابد تو هم حس می کنی.»
«اوه! نه، تأسف و دلسوزی من در مقایسه با احساسات تو چیزی نیست. تو آن قدر او را محق می دانی که من حالا خودم را بی طرف تصور می کنم. احساسات تو احساسات مرا تحت الشعاع قرار می دهد. اگر همین طور به