نام کتاب: غرور و تعصب
نسبتا بلندتر از همه، از تفریحات آن روز صبح برای هر کسی که صدایش را می شنید داد سخن می داد.
می گفت: «اوه! مری، کاش با ما آمده بودی، خیلی خوش گذشت! وقتی می رفتیم، من و کیتی همه پرده های کالسکه را کشیدیم و وانمود کردیم کسی توی کالسکه نیست. اگر کیتی حالش بد نمی شد، من حاضر بودم همه راه را این شکلی طی کنیم. وقتی هم که به مهمان خانه جورج رسیدیم، به نظرم حسابی مایه گذاشتیم، چون با بهترین خوراک سردی که در دنیا پیدا می شد از این سه مهمان پذیرایی کردیم. اگر آمده بودی از تو هم حسابی پذیرایی می کردیم. وقتی هم بر می گشتیم کلی کیف کردیم! من فکر می کردم امکان ندارد توی کالسکه جا بگیریم. داشتم از خنده روده بر می شدم. تمام راه گفتیم و خندیدیم! آن قدر بلند بلند حرف می زدیم و می خندیدیم که صدای ما را ده مایل آن طرف تر هم می شنیدند!»
مری با حالتی جدی جواب داد: «خواهرجان، خدا نکند که من از این جور تفریحات خوشم بیاید. البته کلا زن ها طرفدار این جور تفریحات هستند. ولی اعتراف می کنم که برای من لطفی ندارد. من کتاب خواندن را به همه اینها ترجیح می دهم.»
اما لیدیا حتی یک کلمه از جواب مری را هم نشنید. اصلا لیدیا نیم دقیقه هم به حرف کسی توجه نمی کرد. به حرف های مری که هیچ وقت گوش نمی داد.
عصر که شد، لیدیا اصرار کرد دخترها همه به مریتن بروند و سر و گوشی آب بدهند. اما الیزابت جدأ مخالفت کرد. دوست نداشت همه بگویند دوشیزه بنت ها حتی نصف روز هم توی خانه بند نمی شوند و مدام دنبال افسرها می افتند. مخالفت الیزابت یک علت دیگر هم داشت. دلش نمی خواست باز هم ویکهام را ببیند. تصمیم داشت تا جایی که ممکن است از دیدن او اجتناب کند. از این که روز عزیمت هنگ نزدیک بود خیلی خوشحال بود، به حدی که قابل وصف نبود. یکی دو هفته دیگر هنگ از آن جا می رفت،

صفحه 248 از 431