نام کتاب: غرور و تعصب
کیتی روز را آن جا باشیم، و خانم فورستر قول داد شب مجلس رقص جمع و جوری به پا کند (در ضمن، من و خانم فورستر خیلی با هم جوریم!) به خاطر همین، از دوشیزه هرینگتن ها خواست که بیایند، اما هریت مریض بود و پن مجبور شد تنهایی بیاید. بعدش به نظرتان ما چه کار کردیم؟ به چیمبرلین لباس زنانه پوشاندیم تا او را یک خانم جا بزنیم، ... فکرش را بکنید چه بامزه بود! هیچ کس خبر نداشت جز کلنل، خانم فورستر، کیتی و من، همین طور خاله که مجبور شده بودیم یکی از لباس هایش را قرض بگیریم. نمی دانید چیمبرلین با آن لباس چه معرکه بود! وقتی دنی و ویکهام و پرات و دو سه نفر دیگر آمدند، اصلا او را نشناختند. خدای من! چه قدر خندیدیم! خانم فورستر هم حسابی خندید. من که فکر میکردم دارم از خنده می میرم. همین خنده ها باعث شد که مردها بو ببرند، بعد هم زود موضوع را فهمیدند.»
لیدیا با این قصه های مهمانی ها و با این جور شوخی ها و بامزگی ها، که کیتی هم با اشاره ها و چاشنی های خود به لطف آن می افزود، سعی داشت سر همه را تا موقع رسیدن به لانگبورن گرم کند. الیزابت سعی می کرد نشنود، اما به هر حال بارها اسم ویکهام به گوشش می خورد.
در خانه به گرمی از آن ها استقبال شد. خانم بنت خیلی خوشحال بود از این که جین مثل سابق خوشگل است. آقای بنت هم چند بار سر میز غذا با محبت به الیزابت گفت:
«خیلی خوشحالم که برگشته ای، لیزی.»
تعدادشان در اتاق غذاخوری زیاد بود، چون تقریبا کل خانواده لوکاس آمده بودند ماریا را ببینند و اخبار را بشنوند. موضوع هایی هم که ذهن شان را مشغول می کرد متنوع بود. لیدی لوکاس از آن طرف از ماریا درباره وسایل راحتی و آسایش دختر خود و همچنین اوضاع مرغداری او سؤال می کرد. خانم بنت با دو نفر همزمان حرف می زد: از یک طرف از جین که پایین تر از او نشسته بود درباره مدهای جدید لباس سؤال می کرد، و از طرف دیگر همین حرف ها را برای دوشیزه لوکاس های کوچک تر بازگو می کرد. لیدیا، با صدایی

صفحه 247 از 431