نام کتاب: غرور و تعصب
الیزابت اضافه کرد: «و مری کینگ هم خلاص شده! خلاص از وصلتی که از نظر مالی ندانم کاری محض بود.»
«اگر ویکهام را دوست داشته، حماقت کرده رفته.»
جین گفت: «امیدوارم دو طرف خیلی به هم دلبسته نشده باشند.»
«می دانم که ویکهام زیاد دلبستگی نداشته. راستش به نظر من هیچ وقت دو پول سیاه هم برایش اهمیت نداشته. چه کسی به این دختر ایکبیری کک مکی اهمیت می دهد؟»
الیزابت یکه خورد، چون فکر کرد که قبلا خودش هرچند به این زمختی اظهارنظر نمی کرده اما احساساتش زیاد تفاوتی نداشته. آن وقت ها احساساتی نظیر این را که در دلش داشته نشانه آزاد منشی می دانسته!
وقتی غذا تمام شد، دو خواهر بزرگتر پول آن را دادند، و بعد کالسکه صدا زدند. با کمی تقلا و جابه جایی، همه مسافران با چمدان ها و کیف ها و بسته ها و همین طور چیزهایی که کیتی و لیدیا خریده بودند، سوار کالسکه شدند.
لیدیا گفت: «چه خوب همه توی کالسکه چپیدیم! خوب شد این کلاه را خریدم، چون می ارزید که یک بسته دیگر هم به بارمان اضافه شود! خب، حالا بیایید راحت و شاد باشیم و تمام راه بگوییم و بخندیم. اول از همه بگویید در این مدت چه کارها کرده اید؟ مردهای درست و حسابی هم دیده اید؟ دلربایی کرده اید؟ من خیلی دلم می خواست که یکی از شما دو نفر قبل از برگشتن تان شوهر می کردید. به نظر من، جین دارد ترشیده می شود. دیگر بیست و سه ساله شده! خدایا، من اگر بیست و سه سالگی شوهر نکنم از خجالت می میرم! خاله فیلیپس دلش می خواهد شما شوهر کنید، آنقدر دلش می خواهد که نمی دانید. می گوید کاش لیزی به آقای کالینز رضایت می داد، ولی به نظر من که لطفی نداشت. خدایا! کاش می شد من زودتر از شما شوهر کنم، بعدش شما را با خودم با همه مهمانی ها و رقص ها می بردم. ای وای! پریروز که به منزل کلنل فورستر رفته بودیم چه خوش گذشت. قرار بود من و

صفحه 246 از 431