نام کتاب: غرور و تعصب
فصل 16

هفته دوم ماه مه بود که هر سه خانم جوان از خیابان گریسچرچ به سوی شهرشان در هرتفردشر به راه افتادند. وقتی به مهمان خانه ای نزدیک شدند که قرار بود کالسکه آقای بنت آن جا به دنبال شان بیاید، زود فهمیدند که کالسکه چی کاملا وقت شناس بوده، چون بلافاصله چشمشان به کیتی و لیدیا افتاد که از یک اتاق غذاخوری در طبقه بالای مهمان خانه داشتند به بیرون نگاه می کردند. یک ساعتی می شد که آن جا بودند. با خوشحالی به کلاه فروشی روبه رو سر زده بودند، به نگهبان کشیک زل زده بودند و حالا هم داشتند سالاد خیار درست می کردند.
به خواهرها خوشامد گفتند و بعد با حالتی فاتحانه میزی را نشان دادند که روی آن خوراک گوشت سردی که در گنجه چنان مهمان خانه ای پیدا می شد چیده بودند. با هیجان گفتند: «معرکه نیست؟ به تعجب تان نینداخته ایم؟»
الیدیا اضافه کرد: «می خواهیم از همه تان پذیرایی کنیم، ولی باید به ما پول قرض بدهید، چون همین حالا پول مان را توی آن مغازه خرج کرده ایم.» بعد چیزهایی را که خریده بود نشان داد و گفت: «نگاه کنید، این کلاه را خریده ام. به نظرم زیاد قشنگ نیست، ولی فکر کردم اگر بخرم بهتر است. تا برسم منزل می شکافمش تا قشنگترش کنم.»

صفحه 244 از 431