نام کتاب: غرور و تعصب
صمیمیت و صداقت اضافه کرد که از آسایش خانوادگی آنها هم خرسند است و به آن اطمینان دارد. اما وقتی خانمی آمد که موضوع صحبت شان بود، الیزابت اصلا ناراحت نشد که گفت و گویش با آقای کالینز قطع شده است.
طفلکی شارلوت!... چه بد که الیزابت او را به چنین مصاحبی وا می گذاشت و می رفت!... اما شارلوت خودش با چشم باز این زندگی را انتخاب کرده بود، و با این که عملا از رفتن مهمان هایش ناراحت بود به نظر نمی رسید طالب دلسوزی باشد. خانه و امور خانه داری، همسر کشیش بودن، پرورش مرغ و همه آن مشغله های دیگر هنوز لطف و جذابیت خود را از دست نداده بود.
بالاخره کالسکه آمد. بارها را بستند، بسته ها را توی کالسکه گذاشتند و کالسکه آماده رفتن شد. بعد از خداحافظی پراحساس دوستان، آقای کالینز تا کنار کالسکه الیزابت را مشایعت کرد. از باغ که می گذشتند، آقای کالینز از الیزابت تقاضا کرد که احترامات فائقه او را به همه افراد خانواده ابلاغ کند و یادش نرود که بابت الطاف و مراحمی که در زمستان در لانگبورن به عمل آورده بودند تشکر کند و سلام و ارادت او را به آقا و خانم گاردینر نیز برساند، هرچند که اصلا آن ها را نمی شناخت. بعد به الیزابت کمک کرد تا سوار شود. سپس ماریا سوار کالسکه شد، و داشتند درها را می بستند که ناگهان آقای کالینز با لحنی که مضطرب می نمود تذکر داد که آن ها یادشان رفته پیغامی برای خانم های روزینگز باقی بگذارند.
بعد اضافه کرد: «مسلما مایلید احترامات فائقه خود را به ایشان تقدیم کنید، تشکر صمیمانه تان را به خاطر لطف و محبت شان در مدتی که این جا بودید اعلام کنید.»
الیزابت مخالفتی نداشت. ... بعد اجازه داده شد که درها بسته شوند، و کالسکه به راه افتاد.
بعد از چند دقیقه سکوت، ماریا گفت: «خدایا! انگار از موقعی که آمدیم تا حالا یکی دو روز بیشتر نگذشته! ... ولی چه اتفاق های زیادی افتاده!»
الیزابت آهی کشید و گفت: «بله، خیلی اتفاق ها افتاده.»

صفحه 242 از 431