می کرد. احساسش در مورد نویسنده نامه گاهی خیلی عوض می شد. هنوز وقتی رفتار و گفتارش را به یاد می آورد بسیار عصبانی می شد، اما وقتی فکر می کرد که به ناحق محکومش می کرده و مقصرش می شناخته، عصبانیت و خشمش متوجه خودش می شد. برای احساسات ناکام مانده دارسی نیز دلش می سوخت. دلبستگی و علاقه دارسی باعث می شد الیزابت احساس غرور کند، و شخصیت دارسی نیز در الیزابت نوعی احترام بر می انگیخت، اما الیزابت نمی توانست او را تأیید کند. لحظه ای هم پشیمان نشد از اینکه به او جواب منفی داده است. حتی کوچکترین تمایلی احساس نکرد که بار دیگر دارسی را ببیند. در رفتار گذشته الیزابت همیشه چیزهایی بود که حالا به خاطر آن ها ناراحت و متأسف باشد، و نقص و ایرادهای خانواده نیز سبب تأثر بیشترش می شد. این نقص و ایرادها علاج نداشت. پدرش که به این نقص و ایرادها فقط می خندید هیچ وقت به خودش زحمت نمی داد تا جلو سبکسری های دخترهای کوچکترش را بگیرد. مادرش، که به هیچ وجه رفتار مناسبی نداشت، اصلا به زشتی ها آگاهی نداشت و تشخیص نمی داد. الیزابت بارها با جین قرار گذاشته بود از رفتارهای بی محابای کاترین و لیدیا جلوگیری کنند، اما مادر همیشه به نفع آن ها مداخله می کرد و الیزابت و جین هم کاری از پیش نمی بردند. کاترین کم تحمل و زودرنج و کاملا تحت تأثیر لیدیا بود و همیشه در برابر نصیحت ها و توصیه ها مقاومت می کرد. لیدیا هم خودخواه و بی مبالات بود و به حرف کسی گوش نمی داد. بی سواد، تنبل و عاطل و باطل بودند. هر وقت سروکله افسری در مریتن پیدا می شد، برایش دلبری می کردند. از مریتن تا لانگبورن هم راهی نبود، و آن ها همیشه از مریتن سر در می آوردند.
الیزابت نگران جین هم بود. توضیحات آقای دارسی، که بینگلی را همان آدم خوب سابق نشان می داد، این احساس را در الیزابت تشدید می کرد که جین چه چیز با ارزشی را از دست داده است. معلوم شده بود که احساسات و عواطف بینگلی صادقانه و بی غل و غش بوده، رفتارش نیز مستحق هیچ
الیزابت نگران جین هم بود. توضیحات آقای دارسی، که بینگلی را همان آدم خوب سابق نشان می داد، این احساس را در الیزابت تشدید می کرد که جین چه چیز با ارزشی را از دست داده است. معلوم شده بود که احساسات و عواطف بینگلی صادقانه و بی غل و غش بوده، رفتارش نیز مستحق هیچ