«کاملا محبت دارید، خانم، اما به نظرم باید همان تصمیم اول را اجرا کنیم.»
لیدی کاترین رضایت داد. ...
«خانم کالینز، شما باید خدمتکاری همراه شان بفرستید. می دانید که من همیشه نگرانی ام را به زبان می آورم. نمی توانم فکرش را بکنم که در خانم جوان تک و تنها با کالسکه های چاپاری سفر کنند. اصلا صحیح نیست. باید کسی را همراه شان بفرستید. هیچ از این جور چیزها خوشم نمی آید.... از خانم های جوان باید مطابق شأن و منزلت شان به بهترین وجه مراقبت و محافظت کرد. تابستان گذشته که جورجیانا به رمزگیت می رفت، گفته بودم که دو تا نوکر همراهش بروند..... دوشیزه دارسی، دختر آقای دارسی مالک پمبرلی، و همین طور لیدی آن اصلا صحیح نبود طور دیگری در انظار ظاهر شوند.... من خیلی به این جور امور توجه دارم. باید جان را با این خانم های جوان روانه کنید، خانم کالینز. چه خوب شد که یادم آمد بگویم، چون اگر می گذاشتید تک و تنها بروند برای خود شما بد بود.»
«دایی ام قرار است خدمتکاری برای ما بفرستد.»
«اوه!... دایی تان!... خدمتکار دارید؟ ... خیلی خوشحالم کسی را دارید که به این قبیل امور توجه می کند. اسب ها را کجا عوض می کنید؟ ... اوه! براملی، بله.... اگر اسم مرا برید، خوب رسیدگی خواهند کرد.»
لیدی کاترین در مورد سفر آن ها سؤال های دیگری هم داشت، و چون خودش به همه این سؤال ها جواب نمی داد لازم بود الیزابت حواسش را جمع کند. این را توفیق اجباری می دانست، وگرنه با ذهن مغشوش و آشفته ای که داشت حتی ممکن بود فراموش کند کجاست. این فکرها را باید برای ساعت های تنهایی گذاشت. هر وقت تنها می شد، به این فکرها پناه می برد. حتی یک روز نمی گذشت که تنهایی به پیاده روی نرود و خود را به فکرهای ناخوشایند نسپارد.
نامه آقای دارسی را کمی بعد کاملا از بر شد. به تک تک جمله هایش دقت
لیدی کاترین رضایت داد. ...
«خانم کالینز، شما باید خدمتکاری همراه شان بفرستید. می دانید که من همیشه نگرانی ام را به زبان می آورم. نمی توانم فکرش را بکنم که در خانم جوان تک و تنها با کالسکه های چاپاری سفر کنند. اصلا صحیح نیست. باید کسی را همراه شان بفرستید. هیچ از این جور چیزها خوشم نمی آید.... از خانم های جوان باید مطابق شأن و منزلت شان به بهترین وجه مراقبت و محافظت کرد. تابستان گذشته که جورجیانا به رمزگیت می رفت، گفته بودم که دو تا نوکر همراهش بروند..... دوشیزه دارسی، دختر آقای دارسی مالک پمبرلی، و همین طور لیدی آن اصلا صحیح نبود طور دیگری در انظار ظاهر شوند.... من خیلی به این جور امور توجه دارم. باید جان را با این خانم های جوان روانه کنید، خانم کالینز. چه خوب شد که یادم آمد بگویم، چون اگر می گذاشتید تک و تنها بروند برای خود شما بد بود.»
«دایی ام قرار است خدمتکاری برای ما بفرستد.»
«اوه!... دایی تان!... خدمتکار دارید؟ ... خیلی خوشحالم کسی را دارید که به این قبیل امور توجه می کند. اسب ها را کجا عوض می کنید؟ ... اوه! براملی، بله.... اگر اسم مرا برید، خوب رسیدگی خواهند کرد.»
لیدی کاترین در مورد سفر آن ها سؤال های دیگری هم داشت، و چون خودش به همه این سؤال ها جواب نمی داد لازم بود الیزابت حواسش را جمع کند. این را توفیق اجباری می دانست، وگرنه با ذهن مغشوش و آشفته ای که داشت حتی ممکن بود فراموش کند کجاست. این فکرها را باید برای ساعت های تنهایی گذاشت. هر وقت تنها می شد، به این فکرها پناه می برد. حتی یک روز نمی گذشت که تنهایی به پیاده روی نرود و خود را به فکرهای ناخوشایند نسپارد.
نامه آقای دارسی را کمی بعد کاملا از بر شد. به تک تک جمله هایش دقت