نام کتاب: غرور و تعصب
تشخیصم می بالیده ام!... من، که به توانایی هایم می نازیدم! من، که از نظریات سرسری خواهرم انتقاد می کردم و به خودم می بالیدم که بی جهت و بیهوده به کسی بدگمان نمی شوم.... فهم این مسئله چه شرمسارم می کند! ... اما این شرمساری حق من است! ... اگر عاشق هم بودم این طور چشم هایم به حقیقت بسته نمی ماند. اما گناه و جنون من از عشق نبود، از خود خواهی و خودبینی بود.... دلم به توجهات یکی خوش بود، از بی اعتنایی دیگری ناراحت بودم از همان آغاز آشنایی مان دچار پیش داوری و جهالت شده بودم، و در هر موردی که به این دو نفر مربوط می شد عقل و منطق را از ذهنم می راندم. تا این لحظه حتی خودم را نیز نشناخته بودم.»
افکارش از خودش متوجه جین شد... و از جین به بینگلی رسید، و اندکی بعد یادش آمد که توضیحات آقای دارسی را در مورد جین و بینگلی کافی ندانسته بود. نامه را بار دیگر خواند. این بار اثرش تفاوت داشت.... مگر می شد حرف های دارسی را در یک مورد درست دانست و در مورد دیگر نادرست؟... دارسی می گفت که از دلبستگی خواهر او کاملا بی خبر بوده است.... بی اختیار یادش آمد که شارلوت همیشه چه نظری داشته است. ... انصافا هم توصیف دارسی را در باره جین نادرست نمی دانست.... با خود اندیشید که احساسات جین با آن که تند و پرشور بوده چندان بروز نمی یافته است و همیشه نوعی آسوده خیالی و حالت از خود راضی در رفتارش بوده که زیاد هم با احساساتش جور در نمی آمده است.
وقتی به آن قسمت نامه رسید که از خانواده اش صحبت به میان آمده بود، با آن سرزنش تحقیر آمیز که درست هم بود، به شدت خجالت کشید. این سرزنش آن قدر درست بود که نمی شد انکار کرد، و نکاتی که دارسی به آن ها اشاره می کرد و در مهمانی ندرفیلد روی داده بود و سبب نارضایتی اولیه اش شده بود همان قدر که بر ذهن دارسی اثر گذاشته بود حالا بر ذهن الیزابت هم تأثیر می گذاشت.
به تعریف و تمجید دارسی از خودش و جین نیز توجه کرد. باعث

صفحه 233 از 431