نام کتاب: غرور و تعصب
حالا دیگر چیزهایی که به ویکهام مربوط می شد چه قدر فرق می کرد! توجهش به دوشیزه کینگ صرفا از پول پرستی و ملاحظات مادی اش ناشی می شد. معمولی بودن ثروت دوشیزه کینگ قبلا باعث کم اعتنایی ویکهام می شد، اما حالا ویکهام آزمندانه می خواست به هر چیزی چنگ بزند. رفتارش با خود الیزابت حالا دیگر هیچ علت قابل قبولی نداشت. یا در مورد ثروت الیزابت اشتباه کرده بود، یا چون الیزابت همه جا بی محابا او را بر دیگران ترجیح می داده حس خودپسندی و جلوه فروشی اش ارضا میشده. هرچه الیزابت سعی می کرد خوش بینانه تر فکر کند، کمتر موفق می شد. باز هم در تأیید صحت حرف های آقای دارسی به یادش آمد که آقای بینگلی، وقتی جین از او سؤال می کرد، مدت ها پیش گفته بود که در این ماجرا هیچ تقصیری متوجه آقای دارسی نبوده است. چون آقای دارسی مغرور بود و رفتارش آدم را پس می زد، الیزابت در کل مدت آشنایی اش با او (که سرانجام به نزدیکی بیشتر ختم شده بود و نوعی شناخت از نحوه رفتار دارسی به او داده بود) چیزی ندیده بود که غیر اصولی یا نادرست باشد... چیزی که نشان دهد آقای دارسی به اعتقادات مذهبی یا اخلاقی پایبند نیست. او در میان اقوام و آشنایان کاملا مورد احترام بود و همه برایش ارج و قرب قائل بودند...
حتی ویکهام مقامی در حد برادر برایش قائل بود، و خود الیزابت هم بارها دیده بود که دارسی با چه مهربانی و محبتی از خواهر خود حرف می زده. معلوم بوده که احساسات محبت آمیز هم در دلش جایی دارد. اگر رفتارش آن طور بود که ویکهام جلوه می داد، یعنی اگر هر چیز درست و صحیحی را زیر پا می گذاشت، چنین چیزی از چشم دیگران پنهان نمی ماند، و اصلا دوستی چنین آدمی با مردی به خوبی آقای بینگلی غیر قابل تصور می بود.
الیزابت از خودش خجالت کشید... تا به دارسی یا ویکهام فکر می کرد، بلافاصله احساس می کرد که کور و مغرض بوده، قضاوت غلط داشته و سطحی نظر می داده است.
با خود می گفت: «چه رفتار مشمئز کننده ای داشته ام! من، کسی که به حس

صفحه 232 از 431