در نظر همه و جذابیت های ظاهری اش در جمع، هیچ حسن دیگری در او نمی یافت. الیزابت مدت نسبتا زیادی به همین نکته فکر کرد، و بار دیگر مطالب نامه را خواند. اما افسوس! ماجرای نقشه هایی که برای دوشیزه دارسی کشیده بود، با آن چه فقط یک روز پیشتر میان کلنل فیتز ویلیام و الیزابت گذشته بود، تأیید می شد. سرانجام نیز صحت و سقم همه جزئیات به شخص کلنل فیتز ویلیام ارجاع داده شده بود... که الیزابت از او شنیده بود در جریان همه امور این قوم و خویش قرار دارد، و دلیلی هم وجود نداشت که الیزابت به او شک کند. یک لحظه تصمیم گرفت به او مراجعه کند، اما فکر کرد این تقاضا چه قدر سخت و خجالت آور است، و بالاخره از این فکر منصرف شد، چون پیش خودش به این نتیجه رسید که آقای دارسی اگر به حرف های قوم و خویشش اطمینان نداشت هیچ وقت تن به خطر نمی داد و چنین پیشنهادی به الیزابت نمی کرد.
الیزابت همه حرف هایی را که اولین شب در خانه آقای فیلیپس بین خودش و ویکهام رد و بدل شده بود کاملا به یاد می آورد. حالا می فهمید که این طرز گفت و گو با یک غریبه چه قدر نامناسب و دون شأن بوده است، و تعجب کرد که چرا آن موقع این نکته به ذهنش خطور نکرده بود. حالا می دید که ویکهام با این طرز جا باز کردن در دل مخاطب چه قدر نابجا و بی نزاکت بوده و ادعاهایش با رفتارش چه قدر تناقض داشته. یادش آمد که ویکهام می بالیده به این که ترسی از دیدن آقای دارسی ندارد... می گفت آقای دارسی ممکن است از منطقه برود اما خود او آن جا می ماند، حال آن که درست یک هفته بعد، از حضور در مهمانی ندرفیلد اجتناب کرد. الیزابت همچنین یادش آمد که تا زمان رفتن خانواده ندرفیلد، ویکهام داستانش را به کسی جز او نگفته بود، اما بعد از رفتن آن ها همه جا صحبت همین داستان بود. هیچ پروایی هم نداشت، بدون هیچ ملاحظه ای درباره شخصیت آقای دارسی بدگویی می کرد، هرچند که مدعی بود به سبب احترامی که به پدر آقای دارسی می گذارد نمی تواند درباره پسر آن مرحوم بدگویی کند.
الیزابت همه حرف هایی را که اولین شب در خانه آقای فیلیپس بین خودش و ویکهام رد و بدل شده بود کاملا به یاد می آورد. حالا می فهمید که این طرز گفت و گو با یک غریبه چه قدر نامناسب و دون شأن بوده است، و تعجب کرد که چرا آن موقع این نکته به ذهنش خطور نکرده بود. حالا می دید که ویکهام با این طرز جا باز کردن در دل مخاطب چه قدر نابجا و بی نزاکت بوده و ادعاهایش با رفتارش چه قدر تناقض داشته. یادش آمد که ویکهام می بالیده به این که ترسی از دیدن آقای دارسی ندارد... می گفت آقای دارسی ممکن است از منطقه برود اما خود او آن جا می ماند، حال آن که درست یک هفته بعد، از حضور در مهمانی ندرفیلد اجتناب کرد. الیزابت همچنین یادش آمد که تا زمان رفتن خانواده ندرفیلد، ویکهام داستانش را به کسی جز او نگفته بود، اما بعد از رفتن آن ها همه جا صحبت همین داستان بود. هیچ پروایی هم نداشت، بدون هیچ ملاحظه ای درباره شخصیت آقای دارسی بدگویی می کرد، هرچند که مدعی بود به سبب احترامی که به پدر آقای دارسی می گذارد نمی تواند درباره پسر آن مرحوم بدگویی کند.