بیشتری خواند و خواند، جزئیات مربوط به صرف نظر کردن ویکهام از ادعاهایش در مورد مستمری، دریافت مابه ازای آن به صورت نقد، که مبلغ کلانی بود و به سه هزار پوند می رسید، باز هم تردید به سراغش آمد. نامه را کنار گذاشت، خواست بی طرفانه همه چیز را سبک و سنگین کند... به احتمال هر گفته ای فکر کرد... اما باز فایده ای نداشت. هر دو طرف فقط ادعا کرده بودند. بار دیگر مطالب نامه را خواند. اما از تک تک سطرهای نامه به وضوح بر می آمد که قضیه ممکن است طوری باشد که در مجموع آقای دارسی تبرئه شود، در حالی که قبلا به نظر الیزابت با هیچ تمهیدی نمی شد قضیه را طوری جلوه داد که از قبح رفتار آقای دارسی بکاهد.
ولخرجی ها و ریخت و پاش هایی که دارسی بی محابا به آقای ویکهام نسبت می داد، کام الیزابت را به حیرت می انداخت. این حیرت مدام بیشتر می شد، چون دلیلی برای غلط بودن این اتهام پیدا نمی کرد. قبل از ورود آقای ویکهام به هنگ آن ناحیه، الیزابت حتی اسم او را هم نشنیده بود، و ورود او به آن هنگ هم نتیجه ترغیب و تشویق مرد جوانی بود که الیزابت اگر تصادفا او را در شهر می دید به ابراز آشنایی مختصری اکتفا می کرد. از طرز زندگی سابقش، کسی در هرتفردشر چیزی نمی دانست جز همان که خودش می گفت. درباره شخصیت واقعی اش، الیزابت به فرض هم که می توانست اطلاعاتی کسب کند عملا میلی به پرس و جو نداشت. قیافه اش، صدایش و رفتارش طوری بود که آدم فوری خیال می کرد او همه فضیلت ها را در وجود خود جمع کرده است. الیزابت سعی کرد نشانه هایی از خوبی او را به یاد بیاورد، آثاری از درستی و راستی او را به یاد بیاورد، تا شاید از اتهام های آقای دارسی تبرئه اش کند، یا لااقل به این نتیجه برسد که خوبی هایش بر بدی هایش می چربد. الیزابت چیزهایی را که دلش می خواست خطاهای تصادفی او باشد با چیزهایی که آقای دارسی بطالت و شرارت چندین و چند ساله می دانست مقایسه می کرد، اما فایده ای نداشت. می توانست آنا او را مجسم کند، با تمامی جذابیت های ظاهری و رفتار و کلام، اما جز مقبولیتش
ولخرجی ها و ریخت و پاش هایی که دارسی بی محابا به آقای ویکهام نسبت می داد، کام الیزابت را به حیرت می انداخت. این حیرت مدام بیشتر می شد، چون دلیلی برای غلط بودن این اتهام پیدا نمی کرد. قبل از ورود آقای ویکهام به هنگ آن ناحیه، الیزابت حتی اسم او را هم نشنیده بود، و ورود او به آن هنگ هم نتیجه ترغیب و تشویق مرد جوانی بود که الیزابت اگر تصادفا او را در شهر می دید به ابراز آشنایی مختصری اکتفا می کرد. از طرز زندگی سابقش، کسی در هرتفردشر چیزی نمی دانست جز همان که خودش می گفت. درباره شخصیت واقعی اش، الیزابت به فرض هم که می توانست اطلاعاتی کسب کند عملا میلی به پرس و جو نداشت. قیافه اش، صدایش و رفتارش طوری بود که آدم فوری خیال می کرد او همه فضیلت ها را در وجود خود جمع کرده است. الیزابت سعی کرد نشانه هایی از خوبی او را به یاد بیاورد، آثاری از درستی و راستی او را به یاد بیاورد، تا شاید از اتهام های آقای دارسی تبرئه اش کند، یا لااقل به این نتیجه برسد که خوبی هایش بر بدی هایش می چربد. الیزابت چیزهایی را که دلش می خواست خطاهای تصادفی او باشد با چیزهایی که آقای دارسی بطالت و شرارت چندین و چند ساله می دانست مقایسه می کرد، اما فایده ای نداشت. می توانست آنا او را مجسم کند، با تمامی جذابیت های ظاهری و رفتار و کلام، اما جز مقبولیتش