نام کتاب: غرور و تعصب
خوش بشود. طرز نوشتن نامه هیچ بویی از پشیمانی نمی داد، بلکه مغرورانه هم بود. سراسر غرور و نخوت بود.
اما وقتی نوبت رسید به توضیحات دارسی درباره آقای ویکهام، با توجه و دقت بیشتری نامه را خواند و با سلسله رویدادهایی آشنا شد که در صورت صحت، هر گونه حسن نظر درباره شأن و مقام ویکهام را باطل می کرد. تازه شرح این رویدادها با توضیحاتی که خود ویکهام قبلا داده بود شباهت بسیار آزاردهنده ای داشت. این بود که احساسات الیزابت بیش از حد تصور جریحه دار شد. حیرت، تشویش و حتی وحشت وجودش را فراگرفت. دلش می خواست همه را نفی کند، به همین علت مدام میگفت «باید دروغ باشد؟ نمی شود! چه دروغ بزرگی!»... و وقتی نامه را به پایان رساند بی آن که از یکی دو صفحه آخرش چیز زیادی فهمیده باشد، به سرعت نامه را کنار انداخت و با حالتی اعتراض آمیز با خود گفت که دیگر به سراغش نخواهد رفت و حتی نگاهش نخواهد کرد.
با ذهنی آشفته، با افکاری که آرام و قرار پیدا نمی کرد، راه رفت و راه رفت. اما فایده نداشت. نیم دقیقه نگذشته بود که نامه را دوباره باز کرد، تا جایی که می توانست به خودش مسلط شد، با ناراحتی فراوان مطالب مربوط به ویکهام را دوباره خواند و تسلط خود را آن قدر حفظ کرد که توانست معنای تک تک جمله ها را سبک و سنگین کند. شرح ارتباط ویکهام با خانواده پمبرلی دقیقا مطابقت داشت با چیزهایی که خود ویکهام گفته بود. لطف و محبت مرحوم دارسی نیز، با آن که الیزابت قبلا از حد و درجه آن خبر نداشت، دقیقا همان بود که خود ویکهام گفته بود. تا اینجا همه توضیحات نامه با گفته های ویکهام مطابقت داشت. اما وقتی الیزابت به مطالب مربوط به وصیت نامه رسید دید که تفاوت زیاد است. آن چه وبکهام درباره مقرری گفته بود هنوز به یاد الیزابت مانده بود، و الیزابت وقتی کلمات ویکهام را به یاد می آورد بی اختیار احساس می کرد که یکی از طرفین باید دروغ گفته باشد. تا چند لحظه دلش را خوش کرد به این که تصوراتش غلط نیست. اما وقتی با دقت

صفحه 229 از 431