نام کتاب: غرور و تعصب
دوستان را از مصیبت یک ازدواج نامناسب نجات داده. اما نه اسم کسی را برده و نه به جزئیات اشاره ای کرده، و من حدس زده ام که منظورش بینگلی است، چون بینگلی از آن جور جوان هایی است که گرفتار چنین مخمصه هایی می شوند. در عین حال می دانستم که این دو نفر تمام تابستان گذشته را با هم بوده اند.»
«آیا آقای دارسی علت این مداخله را هم به شما گفته اند؟ »
«من متوجه شده ام که ایرادهای جدی به آن خانم وارد بوده.»
«و ایشان برای این قطع رابطه از چه فوت و فنی استفاده کرده اند؟»
فیتز ویلیام لبخند زد و گفت: «از فوت و فن هایش به من چیزی نگفته. فقط همین چیزی را گفته که به شما گفته ام.»
الیزابت جوابی نداد، و در حالی که خشم سراپای وجودش را آکنده بود به قدم زدن ادامه داد. فیتز ویلیام کمی نگاهش کرد و پرسید که چرا این قدر به فکر فرو رفته است.
الیزابت گفت: «دارم به حرف هایی که زده اید فکر می کنم. رفتار قوم و خویش شما با احساسات من جور در نمی آید. ایشان به چه حقی نظر می دهند؟ »
«انگار می خواهید بگویید مداخله اش ارباب منشانه بوده، بله؟» |
«نمی فهمم آقای دارسی به چه حقی درباره درستی یا نادرستی تمایلات دوست شان قضاوت می کنند، یا چرا صرفا بر اساس قضاوت خودشان تصمیم می گیرند که دوستشان چگونه سعادتمند می شوند.» بعد به خودش مسلط تر شد و ادامه داد: «اما چون از جزئیات قضیه خبر نداریم، انصاف نیست که ایشان را محکوم کنیم. نباید بنا را بر این بگذاریم که عشق و علاقه جدی در کار بوده.»
فیتز ویلیام گفت: «فرض دور از ذهنی نیست، اما این فرض از ارزش موفقیت قوم و خویش من خیلی می کاهد.»
این حرف به شوخی زده شد، اما الیزابت این تصور از آقای دارسی را

صفحه 208 از 431