«دلایل ازدواج کردن من این هاست: اولا فکر می کنم هر آدم روحانی که زندگی راحتی دارد (مثل خود من) باید در ناحیه کشیشی خودش سرمشق زندگی خانوادگی و زناشویی باشد. ثانیا معتقدم که به خوشبختی من بسی افزوده خواهد شد. ثالثا... شاید زودتر باید می گفتم... این توصیه و نصیحت همان بانوی بزرگواری است که من افتخار دارم ایشان را ولی نعمت خود بخوانم. ایشان در این قضیه دوبار التفات کردند و نظر خود را فرمودند (تازه بدون این که من بپرسم!) درست همان یکشنبه شبی که بعدش هانس فرد را ترک کردم... در فاصله بانک گذاشتن در بازی چهار نفره، موقعی که خانم جنکینسن داشت زیرپایی دوشیزه دو بورگ را مرتب میکرد... بانویم فرمودند: آقای کالینز، شما باید ازدواج کنید. یک روحانی مثل شما باید ازدواج کند.... خوب انتخاب کنید، به خاطر من زنی انتخاب کنید که خانم باشد. و به خاطر خودتان زنی انتخاب کنید که فعال و به دردبخور باشد، خیلی در ناز و نعمت تربیت نشده باشد بلکه بتواند با درآمد مختصر بسازد. این توصیه من است. هرچه زودتر چنین زنی پیدا کنید، او را به هانسفرد بیاورید آن وقت من ایشان را خواهم دید. در ضمن، با اجازه شما، قوم و خویش عزیز، می خواهم بگویم که من به هیچ وجه التفات و محبت لیدی کاترین دو بورگ را کم چیزی نمی دانم که نصیب تان می شود. رفتار ایشان را فوق هر چیزی که من وصف کنم خواهید دید. به نظرم فراست و هوش شما برای ایشان قابل قبول خواهد بود، بخصوص اگر با سکوت و احترامی که از مقام و منزلت ایشان ناشی می شود توأم گردد. به این ترتیب، برای ازدواج کردن دلایل فراوان دارم. می ماند این را بگویم که چرا به جای همان حوالی نظرم متوجه لانگبورن شد، زیرا با اطمینان به شما عرض می کنم که همان جاها هم زن جوان دوست داشتنی کم نبود. اما واقعیت این است که من قرار است بعد از مرگ پدر محترم تان این ملک را به ارث برم (البته امیدوارم ایشان سال های سال زندگی کنند)، و به خاطر همین نتوانستم خودم را راضی کنم که همسری از میان دختران ایشان اختیار نکنم، چون اگر روزی آن مصیبت گریبان ما را