نام کتاب: عشق در زمان وبا
ناخدا بعد از آن که دیگر در بشقابش چیزی برای خوردن باقی نماند، با گوشه رومیزی دهان خود را پاک کرد و با لحنی که حسابی آبروی تمام ناخداهای کشتی های روی رودخانه را می برد، شروع کرد به صحبت کردن. نه آنها مخاطب او بودند و نه هیچ کس دیگر. صرفا می خواست بر خشم خود مسلط شود. بعد از چندین فحش رکیک به این نتیجه رسید که نمی داند چگونه خود را از آن مخمصه بیرون بکشد؛ از آن بلایی که با برافراشتن پرچم وبا بر سر خود آورده بود.
فلورنتینو آریثا بدون آن که مژه بزند تمام حرف های او را شنید، بعد از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. دستگاه سنجش باد را دید، افق باز را دید، آسمان صاف و بدون ابر ماه دسامبر را دید. آبهایی را دید که می شد تا ابد رویش کشتی راند. گفت: «پیش خواهیم رفت، می رویم و برمیگردیم. عجالتا باید به سمت لادورادا پیش برویم.»
فرمینا داثا بر خود لرزید. آن صدای قدیمی او را شنیده بود؛ همان که حضرت مسیح آن را نورانی کرده بود. نگاهی به ناخدا افکند. سرنوشت آنها دست او بود. ولی ناخدا او را ندید چون از قدرت الهام فلورنتینو آریثا متحیر مانده بود.
به او گفت: «این را جدی می فرمایید؟»
فلورنتینو آریثا گفت: «از وقتی به دنیا آمده ام، هرگز کلمه ای را بر زبان نیاورده ام که جدی نباشد.»
ناخدا فرمینا داثا را نگریست و دید که روی مژه هایش اولین برفک زمستانی نشسته است. بعد نگاهی به فلورنتینو آریثا انداخت؛ به آن اقتدار شکست ناپذیرش، به آن عشق دلیرانه اش. عاقبت به این نتیجه رسید که این زندگی است که جاودانی است، نه مرگ.

صفحه 535 از 536