است. همان طور در سکوت صبحانه اش را می خورد. بدخلقی او حتی از طرز غذا خوردنش نیز معلوم بود. تمام آداب را در هم شکسته بود، آدابی که تمام ناخداهای کشتیرانی روی رودخانه به خاطر آن معروف بودند. با نوک چاقو جهار تخم مرغ نیمروی خود را برید، بعد هم با موز سبز ته بشقاب را پاک کرد و به دهان گذاشت. موزها را درسته به دهان میگذاشت و با لذتی وحشیانه می جوید. فرمینا داثا و فلورنتینو آریثا بدون آن که دهان باز کنند او را می نگریستند. درست مثل دو شاگرد مدرسه که روی نیمکت کلاس نشسته و در انتظار جواب امتحان باشند. در حین گفتگوی ناخدا با فرمانده قایق موتوری کلمه ای حرف نزده بودند و نمی دانستند سرنوشتشان چه می شود، ولی هر دو می دانستند که ناخدا داشت برایشان تصمیم می گرفت. آن را از ضربان رگهای شقیقه اش دریافته بودند.
داشت برایشان تخم مرغ نیمرو و یک سینی موز سبز و یک قوری شیر قهوه می برد که کشتی از خلیج خارج شد. صدای کوره اش دیگر به گوش نمی رسید و روی کانال پیش می رفت. از میان گل های نیلوفر آبی رودخانه ای عبور کردند؛ گل های بنفشی که برگهایی بزرگ و به شکل قلب داشتند. به مردابها رسیده بود. رنگ آب با ماهی های بیشماری که از پهلو روی آب شناور بودند، صدفی رنگ شده بود. ماهی هایی که با دینامیت ماهیگیران قاچاقی کشته شده بودند و پرندگانی هم زمینی و هم آب زیست در بالای سرشان چرخ می زدند و با صدایی فلزی جیغ می کشیدند. باد کارائیب همراه جیغ و داد پرندگان از پنجره ها داخل شده بود و فرمینا داثا متوجه شد که سرنوشتش چگونه در رگهایش با ضرباتی شدید، می تپد. در سمت راست او، رودخانه ماگدالنا آرام و گل آلود به چشم می خورد؛ رودخانه ای که تا آن سر جهان گسترده شده بود.
داشت برایشان تخم مرغ نیمرو و یک سینی موز سبز و یک قوری شیر قهوه می برد که کشتی از خلیج خارج شد. صدای کوره اش دیگر به گوش نمی رسید و روی کانال پیش می رفت. از میان گل های نیلوفر آبی رودخانه ای عبور کردند؛ گل های بنفشی که برگهایی بزرگ و به شکل قلب داشتند. به مردابها رسیده بود. رنگ آب با ماهی های بیشماری که از پهلو روی آب شناور بودند، صدفی رنگ شده بود. ماهی هایی که با دینامیت ماهیگیران قاچاقی کشته شده بودند و پرندگانی هم زمینی و هم آب زیست در بالای سرشان چرخ می زدند و با صدایی فلزی جیغ می کشیدند. باد کارائیب همراه جیغ و داد پرندگان از پنجره ها داخل شده بود و فرمینا داثا متوجه شد که سرنوشتش چگونه در رگهایش با ضرباتی شدید، می تپد. در سمت راست او، رودخانه ماگدالنا آرام و گل آلود به چشم می خورد؛ رودخانه ای که تا آن سر جهان گسترده شده بود.