خوونال اوربینو بازگشته و چاق تر و جوان تر از موقعی که از درخت سقوط کرده بود، روی صندلی گهواره ای نشسته و در مقابل خانه در انتظار اوست. مستی از سرش پریده بود، به خاطر مستی نبود، بلکه صرفا به خاطر این بود که می دید مراجعت دارد نزدیک می شود.
گفت: «مثل مردن می ماند.»
فلورنتینو آریثا یکه خورد. انگار فکر او را خوانده بود. فکری که از آغاز سفر بازگشت آرام و قرارش را سلب کرده بود. هیچ یک از آنها قادر نبود خانه ای را برای خود غیر از آن کابین در نظر مجسم کند، غذایی را به دهان بگذارد که در آن کشتی نباشد، به زندگی دیگری پای بگذارد که تا ابد برایش بیگانه باشد. در واقع درست مثل مردن بود. دیگر خوابش نمی برد، روی تخت دراز شد و دستانش را در پس گردن به هم گره کرد. در لحظه ای پنجه های غم آمریکا ویکونیا دلش را چنگ زد و دیگر نتوانست واقعیت را از خود پنهان نگاه دارد. در حمام را به روی خود بست و با دل راحت گریست. گریه ای بدون عجله و تا آخرین قطره اشک. تازه آن موقع شهامت این را به دست آورد تا به خود اذعان کند که چقدر او را دوست داشته بود.
وقتی حاضر و آماده و لباس پوشیده برای خروج از کشتی، بالا رفتند، کشتی از کانالها و مردابهای راه اسپانیولی قدیمی عبور کرده بود و داشت از میان قایق های شکسته و لکه های چربی روغن روی خلیج راه خود را باز می کرد. پنجشنبه ای درخشان بر گنبدهای طلایی شهر نایب السلطنه ها آغاز می شد، ولی فرمینا داثا دیگر نمیتوانست بوی گند آن افتخارات را تحمل کند. چشم نداشت موج شکن های متکبری را ببیند که در مقابل ایگواناها لنگر انداخته بود. تحمل نداشت زشتی زندگی
گفت: «مثل مردن می ماند.»
فلورنتینو آریثا یکه خورد. انگار فکر او را خوانده بود. فکری که از آغاز سفر بازگشت آرام و قرارش را سلب کرده بود. هیچ یک از آنها قادر نبود خانه ای را برای خود غیر از آن کابین در نظر مجسم کند، غذایی را به دهان بگذارد که در آن کشتی نباشد، به زندگی دیگری پای بگذارد که تا ابد برایش بیگانه باشد. در واقع درست مثل مردن بود. دیگر خوابش نمی برد، روی تخت دراز شد و دستانش را در پس گردن به هم گره کرد. در لحظه ای پنجه های غم آمریکا ویکونیا دلش را چنگ زد و دیگر نتوانست واقعیت را از خود پنهان نگاه دارد. در حمام را به روی خود بست و با دل راحت گریست. گریه ای بدون عجله و تا آخرین قطره اشک. تازه آن موقع شهامت این را به دست آورد تا به خود اذعان کند که چقدر او را دوست داشته بود.
وقتی حاضر و آماده و لباس پوشیده برای خروج از کشتی، بالا رفتند، کشتی از کانالها و مردابهای راه اسپانیولی قدیمی عبور کرده بود و داشت از میان قایق های شکسته و لکه های چربی روغن روی خلیج راه خود را باز می کرد. پنجشنبه ای درخشان بر گنبدهای طلایی شهر نایب السلطنه ها آغاز می شد، ولی فرمینا داثا دیگر نمیتوانست بوی گند آن افتخارات را تحمل کند. چشم نداشت موج شکن های متکبری را ببیند که در مقابل ایگواناها لنگر انداخته بود. تحمل نداشت زشتی زندگی