می رقصیدند، رقصی که در همان اواخر بسیار مد شده و آهنگهای آن قلب عشاق را ربوده بود. فلورنتینو آریثا هم شهامت این را به دست آورد و از فرمینا داثا تقاضا کرد تا با آهنگ والس خودشان با هم برقصند. او تقاضایش را رد کرد، ولی تمام شب با سر خود و با پاشنه کفش آن آهنگ را رنگ گرفت و حتی در لحظه ای بدون آن که خودش متوجه شده باشد، همان طور نشسته رقصید. ناخدا با لجام گسیخته خود در نیمه تاریکی رقص بولرو، به صورت واحدی درآمده بود. فرمینا آن قدر عرق رازیانه خورده بود که مجبور شدند در بالا رفتن از پلکان زیر دستش را بگیرند. در همان شنگولی آنقدر خندید که عاقبت به گریه افتاد. همه نگران شدند. به هر حال وقتی موفق شد در کابین معطر خود بر مستی غلبه کند، با هم عشقبازی کردند، یک عشقبازی آرام؛ عشقبازی یک پدربزرگ و یک مادربزرگ که در میان خاطرات آن سفر جنون آمیز، از همه قشنگ تر بود. برخلاف آنچه ناخدا و سنایدا تصور می کردند، آن دو مثل نوجوانانی نبودند که تازه عاشق هم شده باشند. در ضمن مثل عاشق و معشوقی هم نبودند که دیر به هم رسیده باشند؛ انگار از آن سربالایی طاقت فرسای زندگی زناشویی جهیده و بدون هیچ گونه پیچ و خمی یکراست به عصاره عشق رسیده بودند. در سکوت کنار هم بودند مثل زن و شوهری سالخورده که مزه تلخ زندگی را چشیده بودند، در ماورای دام های هوس بودند، در ماورای حیله های امیدبخش و در ماورای سراب های یاس: به ماورای عشق پا گذاشته بودند. چون آنها آنقدر با هم زندگی کرده بودند که می دانستند عشق، عشق است. در هر زمان و هر محل. و هر چه بیشتر مرگ نزدیک می شد، عشق هم شراره اش بیشتر می شد.
ساعت شش صبح از خواب بیدار شدند. فرمینا سردردی معطر از عرق رازیانه داشت و قلبش هراسیده بود. به نظرش رسیده بود که دکتر
ساعت شش صبح از خواب بیدار شدند. فرمینا سردردی معطر از عرق رازیانه داشت و قلبش هراسیده بود. به نظرش رسیده بود که دکتر