عاریه اش را که قبل از خوابیدن، در لیوانی میگذاشت، مسواک بزند و همیشه هم عینک او را می یافت چون خودش برای خواندن و خیاطی کردن از عینک او استفاده می کرد. یک روز صبح وقتی از خواب بیدار شد او را در نیمه تاریکی دید که داشت دگمه پیراهن خود را می دوخت. آن را از دستش گرفت تا خودش بدوزد، قبل از آن که جمله شوهرش را تحویلش بدهد «هر مردی به دو همسر احتیاج دارد.» در حالی که خود او به تنها چیزی که از طرف او احتیاج داشت یک بادکش بود که می بایستی به پشت او می انداخت.
فلورنتینو آریثا از جانب خود چنان در خاطرات گذشته غرق شده بود که یک ویلون از ارکستر قرض کرد و نیمی از یک روز یک بند والس ملکه الهه ها را نواخت طوری که همه را عاجز کرد و مجبور شدند به زور ویلون را از دستش درآورند.
یک شب فرمینا داثا برای اولین بار در عمرش از گریه ای که داشت خفه اش می کرد از خواب پرید؛ گریه ای که از روی غیظ نبود، فقط غم بود، آن هم غمی به خاطر یاد آوری آن زوج پیر که با ضربات پاروی قایقران به قتل رسیده بودند. باران سیل آسا او را مرعوب نساخته بود، برعکس او را به این فکر انداخته بود که آن باران های پاریس آن طور هم که او فکر میکرد غم انگیز نبودند و شهر سانتافه هم آن طور که او فکر می کرد مدام در کوچه هایش تشییع جنازه نبود. داشت در افق سفرهای دیگری را همراه فلورنتینو آریثا میدید. سفرهایی دیوانه وار. سفرهایی بدون چمدان، بدون قید و بند اجتماعی: سفرهایی عاشقانه.
شب قبل از ورود به مقصد، ضیافتی بزرگ برپا کردند، با حلقه های گل های مصنوعی به گردن و آتش بازی های رنگارنگ. جشن به هنگام غروب خاتمه یافت. ناخدا و سنایدا چسبیده به هم با آهنگهای بولرو
فلورنتینو آریثا از جانب خود چنان در خاطرات گذشته غرق شده بود که یک ویلون از ارکستر قرض کرد و نیمی از یک روز یک بند والس ملکه الهه ها را نواخت طوری که همه را عاجز کرد و مجبور شدند به زور ویلون را از دستش درآورند.
یک شب فرمینا داثا برای اولین بار در عمرش از گریه ای که داشت خفه اش می کرد از خواب پرید؛ گریه ای که از روی غیظ نبود، فقط غم بود، آن هم غمی به خاطر یاد آوری آن زوج پیر که با ضربات پاروی قایقران به قتل رسیده بودند. باران سیل آسا او را مرعوب نساخته بود، برعکس او را به این فکر انداخته بود که آن باران های پاریس آن طور هم که او فکر میکرد غم انگیز نبودند و شهر سانتافه هم آن طور که او فکر می کرد مدام در کوچه هایش تشییع جنازه نبود. داشت در افق سفرهای دیگری را همراه فلورنتینو آریثا میدید. سفرهایی دیوانه وار. سفرهایی بدون چمدان، بدون قید و بند اجتماعی: سفرهایی عاشقانه.
شب قبل از ورود به مقصد، ضیافتی بزرگ برپا کردند، با حلقه های گل های مصنوعی به گردن و آتش بازی های رنگارنگ. جشن به هنگام غروب خاتمه یافت. ناخدا و سنایدا چسبیده به هم با آهنگهای بولرو