نام کتاب: عشق در زمان وبا
تا مسافران پیاده شدند آنها نیز از پناهگاه خود بیرون آمدند. فرمینا داثا هوای خوب آن سالن خالی را پس از خروج آن زندانی های تبرئه شده استشمام کرد. هر دو مسافرانی را تماشا می کردند که وارد شده بودند و داشتند چمدان های خود را از واگنهای قطار پایین می کشیدند. قطاری که یک ماشین دودی اسباب بازی به نظر می رسید. ظاهرا آن مسافران از اهالی اروپا بودند، به خصوص زنها که لباس های ممالک شمالی و کلاههایشان، همه مال قرن گذشته بود و اصلا با گرمای کشنده جور درنمی‌آمد. بعضی از زنها، گل های زیبای سیب زمینی در گیسوان خود فرو کرده بودند که تماما از گرما پلاسیده شده بودند. همان لحظه از کوهستان وارد شده بودند، بعد از عبور از دشت هایی بسیار زیبا، به آنجا رسیده بودند و هنوز مهلتی به دست نیاورده بودند تا برای روبرو شدن با جزایر کارائیب لباس عوض کنند.
از میان ازدحامی که به ازدحام بازار شباهت داشت، مردی بسیار سالخورده با چهره ای غمزده از جیب های پالتوی خود که به پالتوی ژنده گداها می ماند، جوجه مرغ بیرون می کشید. ناگهان ظاهر شده بود، با پالتوی پاره پاره که مال کسی بود که از او بلندقامت تر و درشت هیکل تر بود. مرد کلاهش را از سر برداشت و وارونه کنار بندرگاه گذاشت تا اگر کسی خواست سکه ای در آن بیندازد. مشت مشت از جیبهایش جوجه بیرون میکشید، جوجه هایی کوچولو و رنگ و رو رفته که انگار در میان انگشتان او زاد و ولد می کردند و تکثیر می شدند. در یک چشم به هم زدن جلوی بندر با جوجه هایی مفروش شد که داشتند دیوانه وار نوک می زدند و ناخواسته زیر پای مسافران عجول له می شدند. فرمینا داثا محو تماشای آن منظره شده بود، انگار آن نمایش را به افتخار او برپا کرده بودند، چون فقط خود او بود که داشت تماشا می کرد. متوجه نشد که چه وقت

صفحه 525 از 536