اولین بار بود که پس از بیش از بیست سال عشقبازی می کرد. از کنجکاوی خود خجالت کشیده بود که می خواست ببیند عشقبازی در سن و سال او پس از آن فاصله طولانی چگونه است. ولی مرد به او مهلت نداده بود تا درک کند که آیا جسمش نیز او را می خواست؟ حرکاتش سریع و غم انگیز بود و او فکر کرده بود: «حالا حسابی کارها را خراب کردیم.» ولی در اشتباه بود. با وجود یأس هر دو، با وجود ندامت او به خاطر آن عملیات بی مهارت و عذاب وجدان زن به خاطر جنون ناشی از عرق رازیانه، در طی روزهای بعد، یک لحظه هم از هم جدا نشدند. کابین را موقعی ترک می کردند که میبایستی بروند غذایی بخورند. ناخدا که همیشه با حس ششم به تمام رازهای کشتی خود واقف می شد، هر روز صبح یک شاخه رز سفید برایشان می فرستاد و به ارکستر دستور می داد والی های عهد آنها را بنوازد و غذاهایی را برای آنها سفارش میداد که از روی شوخی از مواد تحریک کننده باشد. تا مدت ها دیگر سعی نکردند با هم عشقبازی کنند، به هر دوی آنها الهام شده بود برایشان همان سعادت ساده در کنار هم بودن کافی است.
اگر ناخدا با یادداشتی خبرشان نکرده بود، ممکن بود دیگر هرگز از کابین خارج نشوند. ناخدا اطلاع داده بود که بعد از ناهار به بندر دورادا می رسند. پس از یازده روز سفر، آنجا آخرین بندر بود. فرمینا داثا و فلورنتینو آریثا از کابین، خانه های کنار خلیج را دیدند که با آفتابی کمرنگ نورانی شده بودند و آن وقت درک کردند که چرا اسم آن بندر طلایی است. گرچه بعد دیگر آن چنان هم طلایی نبود. حرارت، همانند یک کوره نفس نفس میزد و قیر، روی سطح کوچه ها می جوشید. از آن گذشته کشتی در آن جا لنگر نینداخت بلکه در جهت مخالف توقف کرد. جایی که ایستگاه قطار سانتافه قرار گرفته بود.
اگر ناخدا با یادداشتی خبرشان نکرده بود، ممکن بود دیگر هرگز از کابین خارج نشوند. ناخدا اطلاع داده بود که بعد از ناهار به بندر دورادا می رسند. پس از یازده روز سفر، آنجا آخرین بندر بود. فرمینا داثا و فلورنتینو آریثا از کابین، خانه های کنار خلیج را دیدند که با آفتابی کمرنگ نورانی شده بودند و آن وقت درک کردند که چرا اسم آن بندر طلایی است. گرچه بعد دیگر آن چنان هم طلایی نبود. حرارت، همانند یک کوره نفس نفس میزد و قیر، روی سطح کوچه ها می جوشید. از آن گذشته کشتی در آن جا لنگر نینداخت بلکه در جهت مخالف توقف کرد. جایی که ایستگاه قطار سانتافه قرار گرفته بود.