نام کتاب: عشق در زمان وبا
است. قلبی پیر و خستگی ناپذیر که با نیرو، شتاب و بی نظمی قلب یک پسر نوجوان می تپید. گفت: «عشق زیاد هم درست مثل کمبود عشق، مضر است.» ولی انگار چندان به آن گفته ایمانی نداشت، در واقع داشت خجالت می کشید، از خودش خشمگین بود و عقب بهانه ای می گشت تا ناتوانی اش را به گردن آن بیندازد. فرمینا این را دریافت و شروع کرد به تحریک کردن آن جسم بی دفاع، نوازش هایی از روی شوخی. مثل یک بچه گربه که از آزار لذت می برد، اما مدتی بعد مرد که حس می کرد دیگر طاقت ندارد، بلند شد و به کابین خود رفت. زن، تا سحر به او اندیشید و عاقبت ایمان یافت که عاشق اوست. همان طور که عرق رازیانه آهسته آهسته موج می زد و از او دور می شد، جای آن را وحشت این میگرفت که مبادا او قهر کرده باشد و دیگر هرگز بازنگردد.
ولی همان روز آمد. در ساعت غیرعادی یازده صبح، شاداب و تعمیرشده. با نوعی خودنمایی در جلوی او لخت شد. زن از تماشای او در روز روشن خوشش آمده بود، چون او را فقط در تاریکی در نظر مجسم کرده بود و حال می دید که فرقی ندارد: مردی با سنی نامعلوم، پوست سبزه، بدون چروک و براق، مثل چتری که باز شده باشد. تن او صاف و بی مو بود، بجز همان اندک موی زیر بغل و زیر شکم. اسلحه اش هم آماده و حاضر به شلیک بود. زن متوجه شد که به عمد آن را به نمایش می گذارد، مثل جام پیروزی، می خواست به خودش شهامت ببخشد.
حتی مهلت نداد تا پیراهن خوابی را که موقع نسیم سحر به تن کرده بود، از تن درآورد. عجله اش مثل یک جوان تازه کار، دل زن را به رقت درآورد و لرزاند. ولی از آن حس ناراحت نشد، چون در چنان مواردی برایش آسان نبود تشخیص بدهد که آن حس شفقت است یا عشق. آخر سر هم حس کرد که سراپای وجودش خالی شده است.

صفحه 523 از 536