اگر هم واقعیت داشت او به هر حال آن را باور نمی کرد، چون نامه های عاشقانه او مملو بود از همان گونه جملات که معنی آن مهم نبود، زیبایی کلمات اهمیت داشت. به هر حال از شهامت او در گفتن آن جمله خوشش آمد. فلورنتینو آریثا نیز از جانب خود ناگهان داشت از خود سؤالی می کرد که هرگز جرئت نکرده بود سؤال کند: آیا او بجز زندگی زناشویی، یک زندگی مخفیانه نیز داشته است؟ اگر هم چنان مسئله ای وجود داشت چندان باعث تعجبش نمی شد. چون او می دانست که زنها هم در مورد روابط مخفیانه خود عین مردها هستند. همان حیله ها، همان الهام های ناگهانی، همان خیانت های بدون عذاب وجدان. به هر حال از وی چنان چیزی نپرسید. یک بار روابطش تقریبا با کلیسا به هم خورده بود، چون کشیش غیرمترقبه از او پرسیده بود هرگز به شوهرش خیانت کرده است؟ بدون آن که جوابی بدهد بلند شده بود، مراسم اعتراف را نیمه کاره گذاشته بود و بدون خداحافظی از آنجا رفته بود، بعد از آن هم دیگر نه به نزد آن کشیش رفته بود و نه پیش کشیش دیگری. آن احتیاط کاری فلورنتینو آریثا در عوض پاداشی دربر داشت که به هیچ وجه امید آن را نداشت. او در تاریکی دست خود را پیش برد، شکم او را نوازش کرد؛ پهلوهایش را و زیر شکمش را. گفت: «پوست بدنت مثل پوست بچه هاست.» و بعد قدم آخر را برداشت. آن را نیافت. بار دیگر نومیدانه عقب آن گشت و آن را یافت.
فلورنتینو گفت: «خوابیده است.»
همیشه دفعه اول با هر زنی، همان طور بود. فراگرفته بود که چگونه با آن شبح زندگی کند و هر بار انگار دفعه اول باشد از آن متعجب می شد. دست او را گرفت و روی سینه خود گذاشت. فرمینا دانا تپش قلب او را چنان حس کرد که گویی آنجا درست زیر پوست سینه او قرار گرفته
فلورنتینو گفت: «خوابیده است.»
همیشه دفعه اول با هر زنی، همان طور بود. فراگرفته بود که چگونه با آن شبح زندگی کند و هر بار انگار دفعه اول باشد از آن متعجب می شد. دست او را گرفت و روی سینه خود گذاشت. فرمینا دانا تپش قلب او را چنان حس کرد که گویی آنجا درست زیر پوست سینه او قرار گرفته