دراز شده بود و سعی داشت بر خود مسلط شود. هنوز نمی دانست با آن مشکل حل شده چه کند. زن به او گفت: «نگاهم نکن.» و او بدون آن که نگاه از روی طاق بردارد پرسید: «چرا؟»
«چون خوشت نخواهد آمد.» نگاهش کرد. او را همان طور دید که در نظر مجسم کرده بود. بالاتنه اش برهنه بود، شانه هایش پر از چین و چروک بود، سینه هایش آویزان بود و دنده هایش با پوستی کمرنگ و سرد چون پوست قورباغه، پوشیده بود. سینه اش را با پیراهنی که همان لحظه از تن درآورده بود، پوشاند و چراغ را خاموش کرد. آن وقت او هم روی تخت نشست و در تاریکی شروع کرد به لخت شدن. هر چه را از تن در می آورد به طرف او پرتاب می کرد و او هم که از خنده غش کرده بود بار دیگر آنها را به سمت او پرتاب می کرد.
لحظه ای طولانی کنار هم طاق باز دراز کشیدند. مرد همان طور که رفته رفته مستی از سرش میپرید مبهوت تر می شد و زن، آرام و بی اراده، داشت خداخدا می کرد که مثل هر بار که در خوردن عرق رازیانه زیاده روی می کرد، بیخود و بی جهت کرکر خنده را سر ندهد. برای وقت گذراندن داشتند با هم وراجی می کردند. درباره خودشان، در باره زندگی های متفاوت خود، و مسئله باورنکردنی در آغوش هم بودن در کابین تاریک یک کشتی بی حرکت، آن هم در زمانی که عقل به آنها میگفت در زمان کمی که برایشان باقی مانده است فقط باید به انتظار مرگ بنشینند و بس. زن هرگز به گوشش نرسیده بود که او معشوقه ای داشته باشد، حتی اگر شده فقط یک نفر، آن هم در شهری که همه، همه چیز را می دانستند، حتی قبل از آن که به وقوع بپیوندد. گویی بر حسب اتفاق باشد دلیلش را پرسید و مرد هم بدون آن که صدایش بلرزد بلافاصله جواب داد: «چون خودم را برای تو پسر نگاه داشتهام.»
«چون خوشت نخواهد آمد.» نگاهش کرد. او را همان طور دید که در نظر مجسم کرده بود. بالاتنه اش برهنه بود، شانه هایش پر از چین و چروک بود، سینه هایش آویزان بود و دنده هایش با پوستی کمرنگ و سرد چون پوست قورباغه، پوشیده بود. سینه اش را با پیراهنی که همان لحظه از تن درآورده بود، پوشاند و چراغ را خاموش کرد. آن وقت او هم روی تخت نشست و در تاریکی شروع کرد به لخت شدن. هر چه را از تن در می آورد به طرف او پرتاب می کرد و او هم که از خنده غش کرده بود بار دیگر آنها را به سمت او پرتاب می کرد.
لحظه ای طولانی کنار هم طاق باز دراز کشیدند. مرد همان طور که رفته رفته مستی از سرش میپرید مبهوت تر می شد و زن، آرام و بی اراده، داشت خداخدا می کرد که مثل هر بار که در خوردن عرق رازیانه زیاده روی می کرد، بیخود و بی جهت کرکر خنده را سر ندهد. برای وقت گذراندن داشتند با هم وراجی می کردند. درباره خودشان، در باره زندگی های متفاوت خود، و مسئله باورنکردنی در آغوش هم بودن در کابین تاریک یک کشتی بی حرکت، آن هم در زمانی که عقل به آنها میگفت در زمان کمی که برایشان باقی مانده است فقط باید به انتظار مرگ بنشینند و بس. زن هرگز به گوشش نرسیده بود که او معشوقه ای داشته باشد، حتی اگر شده فقط یک نفر، آن هم در شهری که همه، همه چیز را می دانستند، حتی قبل از آن که به وقوع بپیوندد. گویی بر حسب اتفاق باشد دلیلش را پرسید و مرد هم بدون آن که صدایش بلرزد بلافاصله جواب داد: «چون خودم را برای تو پسر نگاه داشتهام.»